دلا قرآن نمودت جان جانان
بگفتت رازها در عین اعیان
۱دلا واصل ز قرآنی بمانده
بیک ره دست خود از جان فشانده
۲دلا واصل ز قرآنی و ذرات
که مکشوفست بر توکل آیات
۳دلا واصل ز قرآنی در آخر
که راز دوست میدانی در آخر
۴ترا معنی قرآن رخ نموده است
ترا هر لحظه صد پاسخ نموده است
۵یقین چون بیگمانی از رخ یار
همین میخوان که اینست پاسخ یار
۶چه گوئی وصف او چون میندانی
وگر قرآن چگونه وصف خوانی
۷تمامت کاملان راه دیده
که اینجا گاه الحق شاه دیده
۸چو در قرآن نظر کردند اینجا
بخواندند و خبر کردند اینجا
۹همه ذرّات را از سر آیات
که در آخر شما را هست در ذات
۱۰همه گفتند سر ذات با تو
که اینجا گه یقین خود اوست با تو
۱۱ترا اسرار چون حبل الورید است
در این آیینه جانانت بدیده است
۱۲در این آیینه نزدیکست دلدار
ولیکن می نهٔ اینجا خبردار
۱۳در این آیینه او باتست بنگر
درین منزل یقین راهست بنگر
۱۴ابا تو یار اینجا در میانست
ولیکن آشکارا نی نهانست
۱۵ابا تو یار تو اینجا ندیده
دمادم گویدت بگشای دیده
۱۶ابا تو یار اینجا آشنا شد
توئی بیگانه و او آشنا شد
۱۷ندیدی آنچه کام جسم و جان بود
که دلدارت در اینجا گه عیان بود
۱۸عیان بد یار ما را در نهانی
گشاد آخر در اینجا در نهانی
۱۹دمادم میگشاید بند از بند
اباتست و تو اورا خویش و پیوند
۲۰زاو تا تو رهی بسیار خود نیست
دوئی بینی وگرنه ذات یکی است
۲۱ز یکی بازدان او را تو درخویش
حجابت صورتست اینجای در پیش
۲۲وگرنه هیچ پنهان نیست در تو
یقین پیدا و کل یکیست درتو
۲۳ز قرآنی خبردار و ز معنی
ز دنیائی خبردار و زعقبی
۲۴همه با تو دلا تو هیچ داری
که این نقش صور پرپیچ داری
۲۵چه خواهی کرد با این صورت خود
که او اینجا نماید نیک یابد
۲۶از این صورت ترا کی درگشاید
ترامعشوق اینجا کی نماید
۲۷درین گرداب صورت دل نماندی
بحسرت پای اندر گل نماندی
۲۸ترا ای دل سخن بسیار مانده است
در آخر نقطه در پرگار مانده است
۲۹سخن از کشف و اسرار است ای دوست
که تا کلی برون آئی تو از پوست
۳۰مرا مقصود اینست آخر کار
که نی نقطه بمانده است ونه پرگار
۳۱بجز جانان همه اینجا هبادان
یقین خویشتن اندر فنا دان
۳۲بقا اندر فنا دیده است عطار
اگرچه در فنا آید یقین بار
۳۳فنا اندر بقا و دید جانان
ترا این درد و آنگه عین درمان
۳۴فنا دیدم بقای جاودانی
بقا اندر فنا و زندگانی
۳۵فنا جوی آخر کار و بقا یاب
در این عین فنا دید بقا یاب
۳۶