چو کردی اربعین دیگر آغاز
بکلی خویش را از خود بپرداز
۱درین نوبت دگرگون گردد احوال
که خواهی گشت ای جان صاحب حال
۲شوی مرده ز هستیها به یکبار
که بر تو ناید از هستی دگربار
۳بترک ذکر و فکر خود بگوئی
بیکره دست ودل زانجمله شوئی
۴چنان مستغرق مذکور گردی
که صد فرسنگ از خوددور گردی
۵مگر وقت ادای هر نمازی
ترا با خود دهند از بهررازی
۶بجز یک قطره آبی وقت افطار
درونت از خورش ندهد دگر بار
۷بیابی تو عنایت را عطائی
بیابد نفست از خوردن رهائی
۸دگر هرگز خبر از خود نداری
که تا این اربعین را برسرآری
۹مگر در صبح آخر روز ناچار
هم از خود باخبر گردی هم از یار
۱۰چنین گر بر سر آید اربعینت
بسا دولت که با جان شد قرینت
۱۱بدین دولت نیابد هر کسی راه
مگر آنکس که باشد خاص درگاه
۱۲درین امت کسان هستند مستور
بمعنی دائماً از خلق مهجور
۱۳که روزی را که بگذارند در صوم
بود فاضلتر از چل روز آن قوم
۱۴سه روز ایام بیضی را که دارند
از ایشان اربعینها درگذارند
۱۵هر آن کشفی که ایشان را بچل روز
شود حاصل بجد و جهد دلسوز
۱۶بر اینها کشف گردد آن بیکدم
از آن باشند بر جمله مقدم
۱۷ازین بگذر فلان ساز دگر ساز
که با هر کس نشاید گفتن این راز
۱۸چو این چار اربعین آمد بانجام
دگرگون ریزم اندر حلق تو جام
۱۹