هیلاج نامه
بخش ۵۳ - جواب منصور شیخ جنید را (قس) عطار
بدو منصور گفت ای راز دیده
تویی اسرار معنی باز دیده
سؤالی میکنی از نیک و بد باز
ز خوب و زشت اینجا ای سرافراز
سؤالی از یکی بودست چندین
بگو با تو از راز نخستین
نخستین راست گویم تا بدانی
ترا سرباز گویم تا بدانی
بچشم خرد منگر سوی کس تو
چو طاوسی همی بین درمگس تو
همه نیکونگر چه خوب و چه زشت
که بود تخم جمله در یکی کشت
حقیقت هرچه بینی نیک بین باش
حقیقت اندرین عین الیقین باش
همه از کارگاه ماست پیدا
تودوئی اندر این یکتاست پیدا
تو اینجا گه ندیدی اصل جوهر
بگویم هم بتو در شرع رهبر
ز قرآنت بگویم راز سرباز
نقاب آنگاه از این معنی برانداز
چوذات پاکم اینجا قل هوالله
عیان شد جوهر نقش هوالله
ز اصل آفرینش مینمودم
بمعنی ذات مخفی جمله دیدم
نمودی کردم از اعیان ذاتم
یکی جوهر نمودم در صفاتم
یکی جوهر نمودم ازحقائق
که کس اینجا نداند آن دقائق
نباشد هر کسی این راز دیدن
مراین جوهر در اینجا بازدیدن
عجایب جوهری اندر میان یاب
درونش پر ز اعیان جهان یاب
همه خورشید بینی در درونش
حقیقت عقل کلی رهنمونش
همه اسرار من اینجا عیان بود
نشانی مر مرا در بی نشان بود
نشانی آمده در بی نشانی
عیانی آمده اندر نهانی
نشانی بود آن از عکس ذاتم
جمالی آمد از دید صفاتم
نظر کردم در اینجا من بر اعیان
جلالم کرد اینجا نور تابان
ز تف هیبت نور جلالم
همه شد محو درعین جمالم
جمالم با جلال اینجا نهان شد
دگر این هفت چرخ اینجا عیان شد
ز تاب نور دودی سبز برخاست
حقیقت نوربگرفت از چپ و راست
مه وخورشید کردم آشکاره
در اینجا گاه از بهر نظاره
ز عکس ذاتم اینجا نور بنگر
به هر جانت جهانی حور بنگر
سراسر شد پر از در و جواهر
ز یک جوهر چنین درها بظاهر
ز کف گوهر اینجا گه زمین بین
عیان کردستم از بهر مکین بین
چو گردم از یکی جوهر پدیدار
منم درجمله اینجا ناپدیدار
همه از خویشتن کردیم پیدا
منم اینجا حقیقت خوب و زیبا
صفاتم چرخ دان در هفت اعلا
نظر میکن درین نور تجلا
در اینجا چون عدد در کار آمد
مراد جملگی دیدار آید
تو هر نقشی که بینی اصل بینش
در اینجاگه نموده وصل بینش
تو هر نقشی که اینجا گاه بینی
چنان باید که دروی شاه بینی
تو هر نقشی که بینی هست نقاش
چه در گبر و جهود و رند و اوباش
چو از جوهر چنین افعال کردم
نمود روز و ماه سال کردم
منم خورشید اندروی چنان دان
بآخر ذات را عین عیان دان
بعقل اینکار خانه کردهام راست
حقیقت هفت پرده کردهام راست
در این پردهٔ گرچه هفت پرده است
درون پرده عقلم ره نبرده است
درون پرده ارواحم به بین باز
یکی اندر یکی انجام وآغاز
چوعین لا بدم در عین اینجا
از آن ننمودهام این جمله پیدا
همه از من پدید آمد ز توحید
حقیقت دان جنیدا اندرین دید
نظر کن بین ز اعلا سوی اسفل
یکی میبین تو هان از دید اول
یکایک را نظر میکن حقیقت
توئی هم نقطه پرگارت حققت
نشانی یاب از اصل جواهر
که اندر بینشان باشی تو ظاهر
همان اصل اندر اینجا گه طلب کن
همان وصل اندر اینجاگه طلب کن
از آن میجویمت نی راز اینجا
همان میگویمت سرباز اینجا
اگر ره میبری در سرّ پرگار
مبین هان اندر اینجا جز که دیدار
تو از اصلی ز جوهر بینشان ذات
نگه کن در مکین ودرمکان ذات
همه ذات من آمددر حقیقت
دگر می باز گویم از شریعت
درینجایت که دنیا نام دارد
که عاشق دید او ناکام دارد
تمامت عاشقان مهجور کردم
تمامت عارفان معذور کردم
ز اصلم دیده ودیدار دیدند
مرا از خویش برخوردار دیدند
همه دیدند یکسر پاکبازند
از آن از هر دو عالم بینیازند
همه گبران مرا جویند بابیت
چنین حکمت فتاد از شق لایت
یهودان در کنشت خویش جویند
مسلمان در درون کعبه جویند
همه با من من اندر جمله باشم
که اسرار جهان برجمله باشم
همه نزدیک من یکیست اینجا
نمودارم ز هست ونیست اینجا
مثالم آنکه اینجا بیمثال است
نخواهد بود خورشیدم روانست
چو دیدی اصل لایت اندر الا
ز الا جوی دایم ذات اعلا
حقیقت ذات با جان انس دارد
که رنگی اندرینجا گه ندارد
ابی رنگست ذات ای شیخ عالم
ولی بنگر که بنمایم دمادم
ابا تقدیر حق تدبیر چبود
در اینجاگه جوان و پیر چبود
جوان و پیر در عین بلایند
در اینجا جمله در عین قضایند
همه دراصل یکی بنگر و باش
چو در یکی شدی بینی تو نقاش
یقین نقاش میداند ترا راز
نماید راز خود اینجایگه باز
هر آن رازی که پیدا ونهانست
بر نقّاش کل عین العیانست
چونقّاشست از کلی خبردار
اگر خواهد برآرد جمله بردار
کند هر حکم کو خواهد در اینجا
ز حکمش ذرهٔ کی کاهد اینجا
حقیقت جمله گفتارش نمود است
تمامت آفرینش در سجود است
سجودش میکند خورشید و افلاک
دمادم کرد طوف کرهٔ خاک
همه ذرات عالم درسجودند
همه حیران و سرگردان بودند
به هر ملت که بینی گفت وگوی است
ولیکن احمد اینجا پرده گوی است
خلاصه در شریعت راه دیدم
در اینجا من بذات کل رسیدم
شریعت نور راه مصطفایست
که اندر شرع کل نور خدایست
شریعت میدهد تقوی که منصور
حقیقت نور شد نور علی نور
چه قرب یار ما را دید آمد
از آنم جزو و کل توحید آمد
ولیکن ای جنید از عین اعیان
نظر میکن تو اندر عین قرآن
همه پیوسته میبین هرچه بینی
از آن پیوسته میبین هرچه بینی
همه پیوسته هست اما نهانی
ازین پیوستها کی باز دانی
توآندم زنده باشی گر بدانی
بدین ارزنده باشی گر بدانی
چو بود صورت تو جمله خاکست
نظر میکن که چه دیدار پاکست
درین صورت همه منصور پیداست
عجایب صورتش مشهور پیداست
چو منصور است و چیزی نیست جزوی
که بگرفتست کل لحم و رگ و پی
تو ای منصور عشق خویش بشناس
ترا اینجاست اعیان عشق بشناس
ترا منصور بردار و خبر نه
وی اندر تو خبردار و خبر نه
تو باشی از وصال او خبردار
خبر یاب این زمان اندر سردار
فداکن هم سر و هم پای اینجا
بگوی و بعد از این منمای اینجا
اگرگوئی اناالحق باز رستی
هم از انجام و آغاز رستی
تو را اینست تو این سرنگهدار
نگهداری این سر بر سر دار
طوافی کن چو مردان در حقیقت
منه پائی برون تو از شریعت
چو این اسرار اندر جمله پیداست
بعقلت آفتاب اینجا هویداست
هم از گفتار جانانست منصور
که اینجا گفتهٔ تا نفخهٔ صور
اگر منصور این جاوید جانان
حقیقت هر کسی را نیست پنهان
خبردارید لیکن بیخبر باز
از اینجا میدهد بیشک خبر باز
که چیزی نیست جز دیدارمنصور
نمییابد کسی اسرار منصور
ترا شد منکشف اسرار بیچون
نکو بنگر بسیر هفت گردون
چوداری دیدهٔ بیدار بینش
نگه کن سر بسر در آفرینش
نه بینی هر دو چیز اینجای مانند
بجز یکی یکی آن را ندانند
خدابینان درین ره سرفرازند
گهی بخشید جان گه سرفرازند
یکی بین آنچه بینی چون ندانی
در این گفتار چون بیچون بدانی
ترا چون این نظر آمد پدیدار
که گردی محو یار آمدپدیدار
بگوید با تو چون من هر زمان راز
در اندازد در آن دم برقعت باز
کند درجان شیخت چیست بنگر
حقیقت نیز شیخ کیست بنگر
تو هم از شیخ بیرون شو بافسوس
گذر کن هم ز نام وننگ و ناموس
چو رندان در دمی کش درخرابات
زمانی بانگ میزن در مناجات
نه مرد خرقهام نی مرد زنار
گهم مسجد وطن گاهم بخمّار
زنام وننگ اینجاگه گذر کن
دل خود را از این معنی خبر کن
بسالوسی کجاکامی بری تو
چو خود در باختی نامی بری تو
هر آنکو خویشتن در باخت در عشق
حقیقت نیز سر بفراخت در عشق
هر آنکو جان فدای روی او کرد
بماند تا ابد در جزو و کل فرد
حقیقت هر که اینجا یار دیده است
حقیقت دیده و دیدار دیده است
چنین تا چند گوئی راه کن راه
که خود گردی تو از هر کار آگاه
جنیدا عاشق دیدار ما باش
دمی استاده زیر دار ما باش
جنیدا واقفت کردم ز اسرار
ترا کردم خبردار از نمودار
جنیدا چون توئی از جوهر کل
در اینجا بهر آنی رهبر کل
فصاص شرع را بر من برانی
چو دادستم ترا چندین معانی
بران اینجا قصاص شرع جانان
که هرگز مینماند عشق پنهان
از آن ما حقیقت عشق آید
وجود ما در اینجا میرباید
از آن در عشق اینجا پیشوایم
نماید در اناالحق رهنمایم
به استادی کنون ای شیخ عالم
چنان خواهم که این ساعت در این دم
بُری دو دست و پایم این زمان تو
همی گویم بر خلق جهان تو
تمامت کاملان کار دیده
که ایشانند بی شک یار دیده
در اینجا ایستاده چشم بر من
کنم اسرار اینجا بر تو روشن
همه فتوی دهید اینجا دگر بار
که تا پیدا کنم اندر سردار
بپرس از جملگی مردان فتوی
که ایشان را بود برهان فتوی
که بیشک این چنین باید یقین باز
که تا پیدا کنم اندر سرت راز
قلم رفتست و دیگر مینگردد
حقیقت جسم اینجا درنوردد
چو این دم از وجود آگاه هستم
بکشتن این زمان من شاه هستم
چه باشد گر بماندم جان منصور
که کشتن برد اینجاکام منصور
چو اصلم این نداند اصل فطرت
چنین راندم ز ذات خویش قسمت
ازین معنی بیندیش این زمان تو
بپرس این لحظه از خلق جهان تو
