چو بگذشتند ازان دریای خونخوار
یکی کوه بلند آمد پدیدار
۱یکی حصن رخامین بر سر کوه
درختان گشته گرد حصن انبوه
۲بران حصن قوی بر رفت خسرو
جوانمردانش در پی گشته پس رو
۳بپیش آن صفّهیی میدید از دور
که چون شمعی فروزان بود از نور
۴بساط صفّه دوخ و بوریا بود
دران محرابگه پیری دو تا بود
۵چو مرغی برسر کوهی نشسته
ز هر شادی و اندوهی برسته
۶بپیش کردگار استاده بر پای
نهاده دست بر هم چشم بر جای
۷بخفته گربهیی بر جام. پیر
ز سر تا پای او مانندهٔ شیر
۸چو کس همدم نبودش زادمیزاد
بر خود گربهیی را همدمی داد
۹اگر هستی تو شیر پردهٔ راز
ببُر از آدمی با گربهیی ساز
۱۰که از مردم اگرچه خویش باشد
وفای گربه و سگ بیش باشد
۱۱توّقف کرد شه تا پیر دمساز
بپرداخت و سلامش کرد آغاز
۱۲زبان بگشاد پیر کار دیده
بدو گفت ای بسی تیمار دیده
۱۳برو بنشین چه میگردی جهانی
که جمعیت بسی گردد زمانی
۱۴چوهمدم نیست تو همدم نیابی
که چون محرم نیی محرم نیابی
۱۵بتنهایی بسر بر روزگاری
که تنهایی ترا بهتر ز یاری
۱۶بسی من گرد عالم بر دویدم
بجستم عاقبت همدم ندیدم
۱۷ز نااهلان فرو خوردم همه عمر
ز حق اهلی طلب کردم همه عمر
۱۸اگرچه در جهان دیدم بسی را
ندیدم هیچ اهلیت کسی را
۱۹چرا در حلقهٔ مردم نشینم
که جز در دیده، مردم مینبینم
۲۰اگرچه یک جوم بیرون شوی نیست
همه آفاق در چشمم جوی نیست
۲۱مگر دیوار من کوتاه تر بود
که در ملکم نه دیوار ونه در بود
۲۲کنون عمریست تادر گوشه تنها
بدل با خویش میگویم سخنها
۲۳چه گویم، با که گویم، چند گویم
چو چیزی گم نکردم، چند جویم
۲۴درین زندان کافر کیش غدار
ز حیرت کافری میآردم بار
۲۵نمیدانم کیم یا از کجایم
چه میسازم، ز جان و ز تن جدایم
۲۶درین گرداب اگر افتی دمی تو
ز من سرگشته تر گردی همی تو
۲۷چوخسرو پیر را میدید هشیار
ز هر نوعی سؤالش کرد بسیار
۲۸ولیک آن پیر را در هیچ بابی
نشد پوشیده بر خاطر، جوابی
۲۹به خسرو گفت کم دیدم جوانی
ز تو شیرین زبان تر در جهانی
۳۰نه دردانش ترا ماننده دیدم
نه مثلت درجهان داننده دیدم
۳۱بحمداللّه نمردم ناگهان من
بدیدم زندهیی را در جهان من
۳۲