ندا آمد درون جسم و جانش
ورا بنمود کل راز نهانش
۱که ای آدم چرا هستی تو تنها
که من باتودرم اینجای یکتا
۲چو من با تو درون جسم و جانم
در این جنّت ترا عین العیانم
۳چرا تنها همی گوئی که هستم
که با تو در درون جان نشستم
۴ایا آدم در ایندم شاد میباش
بجز من از همه آزاد میباش
۵ایا آدم درون ما را نظر کن
نظر در جسم و جان مختصر کن
۶ایا آدم منم در بود جانت
که بنموده همه راز نهانت
۷ایا آدم چو تو دُرّ نفیسی
همی خواهی در اینجا هم جلیسی
۸دلت تنگ آمده است اینجا بیکبار
که جز ما نیست اینجا هیچ دیّار
۹ولیکن من خداوند کریمم
عیان صانع وحی رحیمم
۱۰منم دانا، منم بینا بهر حال
همی دانم درونت کل احوال
۱۱منت بخشم بفضل خویش اینجا
نمود عشق هم در دیدن ما
۱۲منت بخشم در اینجا دیدن خَود
که پیش ما نگنجد هیچ از بد
۱۳حجاب آنگه ز پیش روی برداشت
چو آدم در نمود او جسم بگماشت
۱۴میان بیخودی حق را یکی یافت
خدا وز خویشتن او بیشکی یافت
۱۵چنان مست لقا شد او بیکبار
که آن سرّ دید چون اوّل دگربار
۱۶نمیدانست آدم او سر از پای
بمانده واله و حیران و شیدای
۱۷نمیدانست آدم هیچ بیخویش
حجاب جملگی برداشت از پیش
۱۸چنان مست لقای جان جان بود
که آدم در نهان حق عیان بود
۱۹چنان مست لقا بد در جلال او
که در حیرت عجب بُد گنگ و لال او
۲۰چنان مست لقا بد در عیانش
که بیرون بود از کون و مکانش
۲۱چنان مست لقا بد بیخبر او
که جز یکی ندیدش سر بسر او
۲۲چنان مست لقا بد آدم آنجا
که در اعیان نمیآمد دم او را
۲۳دم آدم ز جزو و کل برون بود
که آدم سرّ کل نایافت چون بود
۲۴دم او آن دم اوّل رو نمودش
که از بود تمامت در ربودش
۲۵دم او حق تعالی بد در آن دم
بخود پیوست بشنو سرّ آدم
۲۶چنان بد آندم و آدم نگنجید
که در عین العیان آن دم نگنجید
۲۷چو آدم مست حیرت شد ز عالم
بهشت جان بدید و سرّ اعظم
۲۸در آن دم کرد او را عشقبازی
من این اسرار میگویم ببازی
۲۹بدان اسرار حق بازی و در یاب
در این اسرارها این دم تو بشتاب
۳۰خطاب حق سوی جبریل امین شد
مر او را در زمین عین الیقین شد
۳۱سوی جنّت شتافت از قوت حق
که تا پیدا شود کل قدرت حق
۳۲خطابی کرد حق در سوی جبریل
که هان از پهلوی چپ زود تبدیل
۳۳کنی آدم در اینجا آشکارا
که تا بیند حقیقت صنع ما را
۳۴در آن دم عقل کل آمد مشهّر
ز من بشنو تو این اسرار بی مر
۳۵