بحالی جبرئیل آمد ز داور
بگفت آدم نمود خویش بنگر
۱ببین تا بر سرت اکنون چه آمد
ندیدی کین بلایت از که آمد
۲نگفتم مر ترا گندم مخور تو
همی فرمان دیو انجام مبر تو
۳بگفتم مر تو را فرمان نبردی
به قول دیو مر گندم بخوردی
۴ز فعل زشت شیطان در بلائی
چنین استاده رسوا مبتلائی
۵نبردی هیچ فرمان خداوند
فتادی این چنین مجروح در بند
۶کسی هرگز کند آنچه تو کردی
که مر فرمان زخود راه ببردی
۷ز نافرمانی اکنون دور ماندی
بماتم در میان سور ماندی
۸زنافرمانی اکنون خوار گشتی
تو و حوّا چنین غمخوار گشتی
۹کنون این درد را درمان نباشد
که کار حق چنین آسان نباشد
۱۰چو خود کردی و خود خوردی سرانجام
بشد ننگ و بشد یکبارگی نام
۱۱ملایک درتو حیرانند جمله
ز اندوه تو گریانند جمله
۱۲تمام حوریان از بهرت آدم
در اینجا خون دل افشان دم دم
۱۳زمین و آسمانها در خروشست
ز بهرت جمله چون دیگی بجوشست
۱۴ترا از ره ببرد و دادگندم
فکندت ناگهان اینجایگه گم
۱۵ترا از ره ببرد آن زشت مکّار
کند شیطان بعالم این چنین کار
۱۶ترا بد خصم آدم نفس و شیطان
ترا افکنده از ره او بدینسان
۱۷ترا بُد دشمن و شد دوست اینجا
وطن کرده درون پوست اینجا
۱۸ترا او دشمن است و خوار کردست
چنین اینجایگه افگار کردست
۱۹ترا از ره ببرد و قول او گوش
بکردی و شُدَت حق کل فراموش
۲۰بقول او خودت بر باد دادی
تو قول حق زجان دادی ندادی
۲۱ز قول اوگنهکاری در این دم
ز من بشنو درست اکنون تو آدم
۲۲ز قول او گنهکاری گنهکار
بقول حق سزاواری سزاوار
۲۳ز قول او خود اندر چه فکندی
که تاحیران و زار و مستمندی
۲۴ز قول او چنین رسوائی آدم
چنین حیران دل و شیدائی آدم
۲۵ستاده آدم اندر نزد جبریل
سیه رخ مانده او از سرّ تاویل
۲۶شده از دست کار و گشته افگار
فرومانده ضعیف و خوار وبی یار
۲۷