دفتر اول
بخش ۷۱ - در عتاب کردن حضرت آفریدگار عزّ شأنه با آدم در گندم خوردن و عاجز شدن آدم در گناه و مقرّ شدن و توبه کردن فرماید عطار
ندا آمد زحضرت ناگهانی
ز من بشنو تو این سرّ معانی
که ای آدم نگفتم مر تراهان
بخوردی گندمت آخر بخورهان
بگو تا گندم از بهر چه خوردی؟
تو فرمان من اینجاگه نبردی
ز نافرمانیت اکنون چسازم
ترا در آتش غیرت گدازم
تو هستی بیخبر اکنون ز ذاتم
تو افکندی عیان اینجا صفاتم
بگو با من کنون و ده جوابم
وگرنه ز آتش غیرت بتابم
بسوزانم بیک لحظه دل وجانت
بگو با من کنون اسرارو برهانت
ز شرم و خجلت آنجاگاه آدم
بعجزی برگشاد آن لحظه او دم
تو دانائی من اینجاگه چگویم
ستاده مبتلا و زرد رویم
تو دانائی و میدانی ز حالم
که این دم اوفتاده در وبالم
تو دانائی و آگاهی ز اسرار
نمییارم زدن دم را بگفتار
گنه کارم فتاده در چَه و گِل
که از قولت نبودم آگه دل
مرا ابلیس اینجا وسوسه کرد
بدادم گندم اینجا را ابر خورد
مرا ابلیس اینجا رهنمون شد
دلم از خویشتن کلّی برون شد
مرا ابلیس کرد اینجا بخواری
نکردم من ز رازت پایداری
مرا از ره ببرد و داد گندم
مرا کرد ازوصالت ناگهان گم
مرا از ره ببرد و داوری ساخت
چو مومم ناگهان در نار بگداخت
مرا از ره ببرد و کرد رسوا
تو میدانی که هستی ذات یکتا
تو میدانی کس اسرارت نداند
که آدم اینچنین مسکین بماند
تو میدانی و دانائی ترا است
که ذات تو ببود جان بپیوست
اگرچه من بدی کردم در اینجا
شدم اندر نمود خویش رسوا
اگرچه من بدی کردم در آخر
توئی دانا توئی اوّل تو آخر
بدی کردم ببخشم رایگان تو
که هستی مر خدای غیب دان تو
بدی کردم در اینجا بد مگیرم
میان این بلا تو دستگیرم
بدی کردم بنفس خود نهانی
فتادم در بلا اکنون تودانی
بدی کردم بنفس خود یقین من
نبودم اندر اول پیش بین من
بدی کردم ندانستم گنهکار
منم، تو عالِمِ سرّی و ستّار
بدی کردم بپوشان سرّم اینجا
که در درگاه تو هستیم رسوا
ز رسوائی مرا طاقت شده طاق
که در درگاه تو ماندم چنین عاق
ز رسوائی که آمد بر سر من
توخواهی بود اینجا رهبر من
برسوائی چنین مگذار آدم
که عاجز مانده است او اندر این دم
چنین مگذار آدم را تو حیران
بفضل خود تو او را شاد گردان
چنین مگذار آدم را دلش خون
بمانده در بهشتت زار و محزون
چنین مگذارم و تو دستگیرم
که کس نبود به جز تو دستگیرم
چنین مگذار اینجا مبتلا باز
چنینم در بلای عشق مگداز
دلم خون شد در این رسوائی خود
که میدانم که بد کردم همین بد
چو شیطانم بدی کرد و بدی ساخت
چنین بازی مرا اینجا بپرداخت
چنین بازیچه دادم در بهشتم
چو یاد تو من از خاطر بهشتم
چنین بازیچه دادم بیخود اینجا
ابا من کرد شیطان مر بد اینجا
چو شیطان بود اینجا همچو دشمن
چنین کرد اودر اینجایم ابامن
