پس آنگه حق تعالی گفت آدم
عجب عجز آوریدی اندر این دم
۱ز عجزخویشتن مسکین نمودی
کنون اسرار ما را در فزودی
۲چو میگوئی که بد کردم بدی دان
بدی از نفسخود هر دم بدی دان
۳بدی کردی و اکنون راز گفتی
بعجز خویش با من باز گفتی
۴بدی کردی بدی آمد به پیشت
ولی مرهم نهم بر جان ریشت
۵بدی کردی گنهکار بساعت
فتادستی کنون اندر شقاوت
۶کنون از جنتّم خیز و برون رو
زمن اکنون نمود جان تو بشنو
۷تو اکنون راندهٔ مانند ابلیس
نمیگنجد برم سالوس و تلبیس
۸تو اکنون راندهٔ رو از بهشتم
که از عین عقوباتت گذشتم
۹عقوبت خواستم کردن ترا من
ولیکن هست رازت هم تو با من
۱۰کنون بیرون زجنّت بی عقوبت
بسی باشد ترا اندوه و محنت
۱۱ترا این بس بود در هردو عالم
که این خواری ترا باشد دمادم
۱۲ترا این بس بود در عین خواری
بلای قرب ما را پایداری
۱۳بلای قرب ما کش این زمان تو
که بخشیدیم اینجا رایگان تو
۱۴بلای قرب ما می کش در اینجا
که خواهی بود زنی بس تو به تنها
۱۵بلای قرب ما می کش تو از جان
که ما داریم با تو راز پنهان
۱۶بلای قرب میکش تا توانی
کنون چون خوار و رسوای جهانی
۱۷بلای قرب ماکش آدم پیر
که ازدستت برون شد رأی و تدبیر
۱۸بلای قرب ماکش خود بسوزان
که ناگاهت ببخشائیم آسان
۱۹کنون ازجنت ماتو برون شو
بدنیا خوار و سوئی رهنمون شو
۲۰سوی آن رهنمون شو خانهاش بین
ولی اینجایگه بیگانهاش بین
۲۱کنون خواهی شدن در سوی غدّار
در اینجا خویشتن اکنون نگهدار
۲۲کنون خواهی شدن نزدیک او تو
ابا اوهست اینجا گفتگو تو
۲۳کنون خواهی شدن با او رفاقت
بسوی ما بود هم اشتیاقت
۲۴کنون خواهی بُدن اندر بر تو
تو باشی دائمادر آذر تو
۲۵کنون آدم اباتست و یقین هم
زما بشنو کنون این راز آدم
۲۶چو خوردی گندم او بُد رهنمونت
کنون خواهد بُدن در بندخونت
۲۷که تا خونت بریزد او بخواری
سزد گر گفت ما را پایداری
۲۸چو اینجا دادهٔ انصاف از خود
بلا آید پیت ازنیک وز بد
۲۹بلا آید بسی اندر سرت باز
ولی من بگذرانم از برت باز
۳۰تو با من باش هر جائی که باشی
دمی باید ز ماغافل نباشی
۳۱تو با من باش اندر درد و محنت
که ناگاهت دهم هر لحظه راحت
۳۲تو با من باش وز من جو دوایت
که من خواهم بُدن کل رهنمایت
۳۳تو با من باش و اکنون یاد میدار
بهرحالی توام از یاد مگذار
۳۴تو با من باش اکنون راز گفتم
نمود عشق باتو باز گفتم
۳۵بهرکاری که پیش آید فراتو
درون جان نگر و اندر لقا تو
۳۶مرا بر خوان که ای ستّار سبحان
وجود آدم از این غم تو برهان
۳۷