جلال من فنای جاودانیست
نمود من بقای جاودانی است
۱جلال من ز ذاتم در صفاتست
همه ذرّات من در عشق ماتست
۲جلال من کجا هرگز کسی دید
اگرچه عقل اینجا پیر گردید
۳جلال من ندید اینجا عیانی
بسی دم زد ز اسرار معانی
۴جلال من ندید و هم فرو ماند
اگرچه دائمادر گفت و گو ماند
۵جلال من وصال جاودانست
کسی یابد که بی نام ونشانست
۶جلال من همه دارند اینجا
همه ذرّات حیرانند در ما
۷بعالم در نمود جمله پیداست
که ذاتم در درون جان هویداست
۸جلالم انبیا اینجای دیدند
ز وصل ما بکام دل رسیدند
۹مرا زیبد که بنمایم جلالم
رسانم جملگی اندر وصالم
۱۰مرا زیبد که پیدائی نمایم
پس آنگه دید یکتائی نمایم
۱۱مرا زیبد بعالم پادشاهی
منم رحمان منم حیّ و الهی
۱۲درون جملهام هم در برونم
من آوردم همه من رهنمونم
۱۳نمایم راه هر کس را بر خویش
حجاب آخر چو بردارم من از پیش
۱۴نمایم راه جمله سالکانم
نمود راز ایشان من بدانم
۱۵نمایم راه را ذرّات عالم
بر خود در عیان اینجا دمادم
۱۶صفاتم هست موجود حقیقی
منم اینجایگه بود حقیقی
۱۷صفاتم هست اسرار نهانی
نمایم جمله ذرّات از معانی
۱۸همه در بود خودشان راه دادم
ز دید خود دل آگاه دادم
۱۹همه در بود من کلّی فتادند
سراندر راه من مردم نهادند
۲۰مرا جویا و من خود جمله هستم
بسی آوردم و اینجا شکستم
۲۱بسی آوردهام از پرده بیرون
ز دید دید خود من بیچه و چون
۲۲بسی آوردهام در کن یقین من
که هستم اوّلین و آخرین من
۲۳چو خود بنمودهام خود بودهام باز
عیان خویش در انجام و آغاز
۲۴نمایم تا همه اینجا بدانند
همه در دید من حیران بمانند
۲۵کمالم را ندانند رایگانی
ببینندم همه اینجا نهانی
۲۶بچشم سر نبیند هیچکس من
که من هستم یقین اسرار روشن
۲۷بچشم سر جمال من نبیند
چه گر بسیار درخلوت نشیند
۲۸ندارم غیر هستم قل هواللّه
منم در جزو و کل پیدای اللّه
۲۹