یکی طاوس فر بگرفته ماری
چه ماری همچو کار افتاده زاری
۱تهی و قعر جان را دُر همی داد
نی و خوشی چو شکّر پُر همی داد
۲نفس زد گرچه شخصش بی روان بود
بسی نالید امّا بی زبان بود
۳بپاسخ بود بانگش بیست دربیست
نبودش جان ولی از باد میزیست
۴قلم بود و خطش گرد دهان بود
قلم استاده و انگشتان روان بود
۵چو نبضش دلبری آورد در دست
ز نبضش همچو نبض انگشت میجست
۶عجایب همدمی بود او دهان را
که دم خوردی و دم دادی جهان را
۷نه خُلق از حلق فرسودن گرفتش
نه دم از باد پیمودن گرفتش
۸چرا چندین دم او تیز رو بود
چو میدانست کز بادی گرو بود
۹اگر بادی برو جست از نزاری
برون آمد ازو صد بانگ و زاری
۱۰زمانی شور در آفاق افگند
زمانی پرده بر عشّاق افگند
۱۱گهی راه عراق آهسته میزد
گهی راه سپاهان بسته میزد
۱۲مخالف را چو در ره راست افگند
بصنعت جادویی کرد از نهاوند
۱۳چگویم چون همه کاری نکو کرد
نوایی داشت هرکاری که او کرد
۱۴چه گر از لاغری بی بیخ و بن بود
ولکین لعبتی شیرین سخن بود
۱۵