بتی خوشبوی همچون مشک بویا
زبان در بستهیی را کرده گویا
۱شکسته بستهیی دو دست بر سر
بیکسو فربه و یک سوی لاغر
۲رگش از نیش، آوازی نکوداشت
برگ در استخوان گیسوی او داشت
۳چو از زخمه رگش زاری گرفتی
چو زخمه دل نگونساری گرفتی
۴بشادی دایهیی در بر کشیدش
ولی چون راه زد، پی برکشیدش
۵خروشان گشت طفل رنج دیده
که بخروشد بسی پی برکشیده
۶همی بر پهلویش زد دایه ناگاه
که او پهلوتهی میکرد از راه
۷نبودی در رگش خون از نزاری
ولیکن جوی خون راندی بزاری
۸بهر دم دایه زخمش بیش میزد
بزخمه در رگ او نیش میزد
۹بمالش برد از گوشش گرانی
رگی در گوش داشت از مهربانی
۱۰اگر یک ناله بودی بیحسابش
فتادی هم ازان پرده حجابش
۱۱حسابی ناگزیر راه بودش
ادب از دایهٔ دلخواه بودش
۱۲بنوک خار، لب میدوخت او را
حساب انگشت میآموخت او را
۱۳اگرچه بر طریق خویش میبود
اسیر گوشمال و نیش میبود
۱۴ز درد زخم نیش آن طفل مضطر
ببسته بود ساعد را سراسر
۱۵چو شاه از جشن کردن بازپرداخت
بعشرت با گل دمساز پرداخت
۱۶گل و خسرو بهم چون مهر با ماه
بشادی باده نوشیدند شش ماه
۱۷جوانی بود و عشق و کامرانی
چه خوشتر باشد از عشق و جوانی
۱۸بهم بودند دلخوش روزگاری
ولیکن در میان نارفته کاری
۱۹در آن بودند تا خسرو بصد ناز
بخواهد از پدر گل را باعزاز
۲۰کنون بنگر کزین دهر پریشان
کجا خواهد رسیدن حال ایشان
۲۱تو حاضر باش تا من رازگویم
چو شکّر قصّه گل بازگویم
۲۲زهی عطّار کز فضل الهی
بحمدللّه تو داری پادشاهی
۲۳تویی اعجوبهٔ دوران سخن را
تو دادی از معانی جان سخن را
۲۴زهی صنعتگری احسنت احسنت
زهی دُر پروری احسنت احسنت
۲۵شکن بین در سر زلف سخنها
زهی شیرین سخنها و شکنها
۲۶چو دستم داد بسیاری صنیعت
بفریاد آمد از دستم طبیعت
۲۷منم امروز در ملک سخن شاه
بهرمویی نموده در سخن راه
۲۸عروض آموز کژ طبعان صریرم
ترازوی سخن سنجان ضمیرم
۲۹ضمیرم در جنان زیبا زند جوش
که حوران مینهندش دربناگوش
۳۰ضمیر من خلیل آسا از آنست
که هم ز انگشت، خود شیرم روانست
۳۱معانی ضمیرم را عدد نیست
مرا این بس که از خلقم مدد نیست
۳۲نه غایت می درآید در معانی
نه نقصان میپذیرد این روانی
۳۳مراحق داد در معنی هدایت
ازین معنیست، معنی بی نهایت
۳۴