چو خود بر لوح زنگاری قلم زد
سپر بود و زتیغ خود علم زد
۱درآمد پیک پیش شاه حالی
بداد آن نامه را در جای خالی
۲چو شاه آن نامه را برخواند یکسر
دلش آشفته گشت از شاه قیصر
۳شه عالی صفت را بی خرد خواند
بخواری پیک را از پیش خود راند
۴بزودی ره برید آن پیک خوش رو
درآمد همچو بادی پیش خسرو
۵ز بیدادی آن شاهش خبر کرد
شه از خشمش جهانی را حشر کرد
۶نه چندان خلق گرد آورد قیصر
که چندان خلق، باشد روز محشر
۷همه صحرا و دشت از مردپرگشت
نیافت از خلق سوزن جای در دشت
۸ز ریگ و برگ، لشکر را عدد بیش
ز هر سوییش هر ساعت مدد بیش
۹ز چرخ ار سوزن عیسی فتادی
ندانم تا زمینش راه دادی
۱۰