یکی ز آن جمع نادان بود در حال
به نادانی زبان بگشاد در قال
۱که کم گو ای فضول هرزه گو تو
حقیقت این دگر اینجا مگو تو
۲مگو این کفر ای بیدین کافر
که هم کوری تو این جاگاه و هم کر
۳ترا کی زیبد این گفتار وین راز
که گبران مینگویند این سخن باز
۴تو بیشک کمترین کافرانی
که چیزی گفته او میندانی
۵کنون باید ترا کشتن در اینجا
ز همراهی تو برگشتن در اینجا
۶نباید گفتنت این راز گفتن
دگر این کفر اینجا بازگفتن
۷توئی اینجا حقیقت همچو بر دار
کجا از سرّ او باشی خبردار
۸دمادم گوئی این جاگه خدایم
اگر هستی خدا رازی نمایم
۹اگر هستی خدا امشب در اینجا
فرو شو این زمان در سوی دریا
۱۰وگرنه تن زن و خاموش بنشین
تو اکنون از کجا گفتن این
۱۱تمامت انبیا این سر نگفتند
چنین کفر از یقین ظاهر نگفتند
۱۲تو میگوئی و بیشرمی نداری
که هم دیوانه و هم بیقراری
۱۳مگر دیوانهٔ امشب حقیقت
که آشفتهست این جاگه طبیعت
۱۴اگر دیوانهٔ زنجیر دارم
برای به شدن تدبیر دارم
۱۵کنم اینجا شفایت من تو بی ذل
که از بیگانگی گردی تو غافل
۱۶دگر هرگز نگوئی کفر مطلق
که این جاگه خدایم من اناالحق
۱۷اناالحق میمگو ای شاه آخر
هوالحق گوی واز این کفر بگذر
۱۸تو مرد نفسی و مرد هوائی
کجا این جایگه مرد خدائی
۱۹تو زخم این خوری آخر حقیقت
که گفتی این سخنهای طبیعت
۲۰