حقیقت از شب اندر کشتی این راز
مرا میگفت نزد آن کسان باز
۱من ای شیخا حقیقت چون خدایم
یقین گشتی جهان را رهنمایم
۲خدایم من که در کون و مکانم
بدان شیخا که برتر ز آسمانم
۳خدایم من نشسته سوی کشتی
در این اسرار شیخا چون گذشتی
۴فلک را با ملک در سوی دریا
من امشب دیدهام در خویش پیدا
۵همه از من پدیدارند امشب
ز من بیشک خریدارند امشب
۶همه در من من اندر خود نشسته
مهار عشق را بر جمله بسته
۷بدستم آسمانها و زمین است
مرا خورشید در مهر نگین است
۸مرا پیوسته اینجا آشنائی است
ابا ذراتم اینجاگه خدائی است
۹به بین شیخا درون بحر هستی
مرا اینجا خدایم در پرستی
۱۰حقیقت کافرم هم بت پرستم
حقیقت جوهری در بحر هستم
۱۱من اینجا بر سر کشتی اسرار
درون بحر هستم درّ شهوار
۱۲تودانی شیخ بنگر در بُن بحر
نظر کن درّ مابین اندر این قعر
۱۳نظر کن در من و بنگر در اینجا
حققت در ما را جوهر اینجا
۱۴همه ذراتاند از من پدیدار
منم در وصل خود خود را خریدار
۱۵خدای برّ و بحر جمله گانم
محیط جملهٔ کون و مکانم
۱۶چه باشد نزد من دیدار عقبی
منم اسرار وآن بر جمله مولا
۱۷درون جمله اینجا راز بینم
کجا در دار خود را باز بینم
۱۸کجا یابم حقیقت دار خود باز
که تا بردار خود گردم سرافراز
۱۹عجب ماندم در آن شب کو چنین گفت
در اسرار آن شب این چنین سفت
۲۰که بنگر هان چو تو شیخ کبیری
بمانده در کف صورت اسیری
۲۱مرا هم صورتست وذات و معنی
منم پیوسته در آیات و معنی
۲۲جلالم در جلالم بحر مانده
بسی دربحر خود کشتی برانده
۲۳کنون از بحر خواهم رفت بیرون
نمایم راز اینجا بیچه و چون
۲۴درین بحر فنا بودم گرفتار
دو روزی با تو در دریای اسرار
۲۵کنون شیخا چو وقت رفتن آمد
مرا اسرار با تو گفتن آمد
۲۶برون خواهم شدن دراندرونم
تمات بحریان راه نمونم
۲۷تو شیخا دل ابا ماراست میدار
که ما را باز بینی بر سر دار
۲۸در آن روزی که در بغداد آیی
ابا ما یک دمی دل شاد آیی
۲۹مرا آن روز بینی خوار و خسته
طناب ذُل اندر دست بسته
۳۰مرا آن روز یابی شاه عالم
مرا آن لحظه یاب آگاه عالم
۳۱چنین خواهد بدن گر باز بینی
مرادر عشق صاحب راز بینی
۳۲تو شیخا این زمان از ما نهانی
که مادانیم راز و تو ندانی
۳۳درین ره گرچه بیشک واصلانند
نه هر کس اصل کل اینجا بدانند
۳۴همانکس وصل یابد همچو من باز
که گردد سوی دریای فنا باز
۳۵بدریای فنا خواهم شدن من
بجوهر کل خدا خواهم بدن من
۳۶بدریای فنا خواهم شدن کل
که تا یابی چو ما در عین آن ذل
۳۷در این دریا کنون رفتیم و گفتیم
حقیقت را ز رخ را در نهفتیم
۳۸خدایم چند گویم من خدایم
حقیقت بیزوال و در بقایم
۳۹مگو ای ابله دیوانه این راز
وگرنه لایقی بر نفت و براز
۴۰