جوابش داد شیخ جمله عشاق
که همچون او نه بینی گرد آفاق
۱وجود او کجا در دهر باشد
که مثل ذات او دیگر نباشد
۲چو این دیگر نیاید در جهان باز
که این نامی است در عالم سرافراز
۳من او را دانم اینجا کس نداند
نمود اوبجز من کس نداند
۴من اورا دانم اینجا سرّ بیچون
که بنموده است رخ در بیچه و چون
۵کمال وصل دارد در دل و جان
حقیقت جان او بوده است جانان
۶نمود بود خود را مینماید
در عشاق اینجا میگشاید
۷در عشاق او خواهد گشودن
وصال عشق او خواهد نمودن
۸بگفت وهم بگوید او بسی راز
درآخر او بود در عشق سرباز
۹ورا اینجا جمال دوست پیدا
چنان کاینجا جلال اوست پیدا
۱۰حقیقت آمده است او بر سردار
که مستان را کند از خواب بیدار
۱۱جنید راهبر می پیر را هم
معایینه یقین دیدار شاهم
۱۲نهانی در همه آفاق مشهور
منم امروز و ذاتم سر منصور
۱۳سفرها کردهام با او بسی من
ازو اسرار دیدم جمله روشن
۱۴بسی اسرار ازو دیدستم اینجا
وصال او خریدستم من اینجا
۱۵من از وی دیدهام کل پایداری
که او بوده است اینجا پایداری
۱۶اگر من قصهها گویم ازو باز
سخن بسیار باشد ای سرافراز
۱۷حقیقت دان تو مر منصور واصل
در او مقصودها کلی بحاصل
۱۸همه مقصود خود دیده است اینجا
یقین معبود خود دیده است اینجا
۱۹همه مقصود او بود اینکه امروز
کند مر یادگاری این دل افروز
۲۰درین گفتار میبینم کنونش
خدا دانم خدا را رهنمونش
۲۱خدا دانم خدائی صورت او را
یقین اویست میبین صورت او را
۲۲جنیدا این زمان تو پیر راهی
بمعنی برتر از مائی و ماهی
۲۳منت گفتم رموزی تا بدانی
کنون تو صاحب شرع و بیانی
۲۴اگر خواهی قصاص شرع ران تو
که میخواهی چنین شاه جهان تو
۲۵مرا از پیش گفت او راز خود باز
مرا بنمود او انجام وآغاز
۲۶ریاضت یافته این شرع دیده
حقیقت اصل نیز و فرع دیده
۲۷وصول شرع دیده در نهانی
ولی میخواهد او صاحبقرانی
۲۸چه شبها اندرین بحر شریعت
بکرده نوش این رمز حقیقت
۲۹بچشم خویش دیدم سوی دریا
که یک شب در یقین این شاه بینا
۳۰بهندستان من و او یار بودیم
من و او صاحب اسرار بودیم
۳۱