جنید راهبر سلطان عشاق
که آمد در حقیقت بیشکی طاق
۱بر شیخ کبیر استاده بُد او
همه دیده بر اوبنهاده بود او
۲چنان در ذوق بود از سر جانان
ولی استاده بد در عشق پنهان
۳از اول تا بآخر بر سردار
جنید پاک از بودش خبردار
۴خبر بودش ازو در حضرت شاه
وی استاده پیش خورشید درگاه
۵یقین چون شیخ معنی دید اینجا
که کل میگفت از توحید اینجا
۶بپرسیدش ز سرّ و راز منصور
سوی شیخ کبیر آن شاه مشهور
۷چنین گفتا که ای شیخ جهان بین
درین حالت کنون صاحبقران بین
۸عجب مردی که چون او من ندیدم
چنین مردی و نه ازکس شنیدم
۹عجب رازیست امروز آشکارا
بگو تا چیست با من سر تو یارا
۱۰چگونه بینی اور ا بر سر دار
اناالحق میزند هر دم ز گفتار
۱۱ز زندان تا بدینجا آوردیم
بسوی دار او را برکشیدم
۱۲قصاص شرع راندیمش حقیقت
که تا یک دم زند اندر شریعت
۱۳چنان آویخته اینجای مطلق
دم کل میزند اندر اناالحق
۱۴دم کل میزند اینجا چو ما او
حقیقت بس بلند این گفت دین گو
۱۵اناالحق میزند با پیر معنی
چگونه این زمان تدبیر معنی
۱۶حقیقت آنچه گوئی آن کنم من
مرا ای شیخ دین بی گوی روشن
۱۷شریعت عالیست اینجا حقیقت
نگنجد هیچ در عین شریعت
۱۸شریعت غالب آمد نزد عشاق
فکنده دمدمه در کل آفاق
۱۹قدم از شرع این بیرون نهاده است
ندانم سر این تا چون فتاده است
۲۰برون از شرع میگوید سخن باز
بچشم جان نموده است این یقین باز
۲۱سخن اینجا بلند آورد دمدم
که من دمدم یقین هستم زآدم
۲۲سخن کین گفت این دم در ره شرع
حقیقت دانم اینجا ز آن سخن فرع
۲۳حقیقت کافر است این مرد اینجا
که پیدا شد حقیقت شور و غوغا
۲۴دگر کردیم اینجا گاه بردار
مگر باشد ز سرّ ما خبردار
۲۵دو دست او در اینجا گه ببریم
که او خر مهره است و ما چو درّیم
۲۶بباید دست او اینجا بریدن
نباید این سخن از وی شنیدن
۲۷زبانش هم بباید کرد بیرون
که تا خامش شود چون مانده درخون
۲۸چه میگوئی حقیقت شیخ عالم
بگو تا چون کنیم از شرع این دم
۲۹