چنین گفت آن حکیم نغز پاسخ
که چون از قصر شه گم گشت گلرخ
۱شدند از هر سویی گل را طلبگار
نیامد هیچ باد از گل خبردار
۲فغان برداشت شاه و اشک بگشاد
دلش صد جوی خون از رشک بگشاد
۳بدل میگفت: روزی چند گردون
بترکم گفت، بازم برد در خون
۴جهانا هرچه بتوانی بخواری
بکن با من، زهی ناسازگاری
۵چو در خون، زار میگردم فلک وار
چرا آخر نمیسوزم بیکبار
۶تن من سوختست از گل بصدرشک
دلم پر آتشست و دیده پر اشک
۷ز چشم این سوخته چون نم گرفتست
درون آبست آتش کم گرفتست
۸کجاآتش کند در من اثر نیز
نسوزد سوخته بار دگر نیز
۹منم گل کرده خاک، از آب دیده
ز باد سرد دل، آتش دمیده
۱۰دلی دارم بزیر کوه اندوه
چو کاهی ناتوان و میکشد کوه
۱۱شدم دیوانه از سوز جدایی
چه سازم با غم روز جدایی
۱۲کجا، کی، ای دلم با خویش برده
غمت خواب من دلریش برده
۱۳چو پنهان گشت عالم بینم، آخر
چگونه نیز عالم بینم آخر
۱۴بخون بردوختم چشم از زمانه
که پرخونست و خون از وی روانه
۱۵خداوندا، مرا زین درد برهان
ز سوز هر و آه سرد برهان
۱۶مرا پیدا کن این راز نهانی
که بر من تلخ شد عیش جوانی
۱۷چو برجان زد گره چندانک خواهی
گشادش آن گره فضل الهی
۱۸یکی هندو زنی، از مطبخ شاه
رخ گل دیده بود آن روز در راه
۱۹که حُسنا در برش میرفت چون تیر
بیامد پیش خسرو، کرد تقریر
۲۰برخودخواند حُسنا را شه آنگاه
چو حُسنا را، نظر افتاد بر شاه
۲۱چوبرگ بید، لرزان گشت از بیم
رخش شد زعفرانی، دل بدونیم
۲۲ازان هیبت زبانش رفت از کار
تو گفتی میدهد برخویش اقرار
۲۳مرا یاد این سخن از گفت داناست
که ناید بد دلی با فعل بد راست
۲۴ز سر تاپای، هر مویش که خواهی
همی دادند بر جرمش گواهی
۲۵نشد بیچاره پیش اندیش ازان کار
که شد در خون جان خویش ازان کار
۲۶بجای آورد حالی شاهزاده
که آن کاریست با حسنا فتاده
۲۷شه رومی، چو ترکان کین گرفته
دلش چون جعد زنگی،چین گرفته
۲۸بحسنا گفت: ای سگ رازبگشای
فرو بستی مرا، آواز بگشای
۲۹بگو تا آن سمنبر را چه کردی
گل صد برگ دلبر را چه کردی
۳۰چو حسنا این سخن بشنود از شاه
بشه گفتا نیم زین حال آگاه
۳۱تو خود دانی امانت داری من
وفاداری و عهد و یاری من
۳۲ولی کان دل بود از گفت خالی
سخن گفتن توان دانست حالی
۳۳کسی کو کوژگفتن، خوی دارد
زبان در راستی کژ گوی دارد
۳۴چرا کژ گویی ای من خاک کویت
که کژ گفتن بریزد آب رویت
۳۵چو خر بهتر نگردد هیچگونه
چه کن پالانش برنه باژگونه
۳۶شهش فرمود تا چون سگ ببستند
دو خادم بر سرو پایش نشستند
۳۷بزیر زخم چوبش، پاره کردند
ز خونش، خاک ره خونخواره کردند
۳۸