مگر ابلیس را دید آن سرافراز
سؤالی کرد کای اندر جهان ساز
۱همه کار جهان از تو نظامست
که بود تو ز عشق کل تمامست
۲تو داری ملک دنیا جمله در دست
اگر بستایمت من جای آن هست
۳تو داری سّر جانان اندر اینجا
توئی هم سّر پنهان اندر اینجا
۴تو داری طوق لعنت از بر دوست
برت یکسان همه نیک و بد دوست
۵بملک جان نداری ره که جانی
چو جانی ره بخود اینجا ندانی
۶چه بودت سّر کل اینجا بگو تو
حقیقت در دمن اینجا بجو تو
۷بگو تا چندگاهست از نمودار
که داری راز طوق لعنت از یار
۸چه بودت آن همه علمت کجا شد
چراکارت چو منثور و هبا شد
۹در این لعنت بگو آخر که چونی
که تو افتاده در دریای خونی
۱۰چه بودت کاین چنین در کین شدستی
که اوّل عین هر تمکین بدستی
۱۱چرا چندین گنه آخر کنی تو
عیان عهد اوّل بشکنی تو
۱۲چرا چندین جدل در پیش داری
عجائب سرّ پیش اندیش داری
۱۳نمود جان توئی در عالم دل
نمییارم که گویم راز مشکل
۱۴اگر تو باطلی اندر شریعت
منت میدانم از عین حقیقت
۱۵حق حق مرد بودستی در اوّل
اگرچه تو شدی اینجا معطّل
۱۶اگرچه سرّ حال و قال داری
که اینجاگه عیان اغلال داری
۱۷که همچون تو مصیبت دیده ترشد
که خشکت لب شدست و دیده تر شد
۱۸تو داری درد عشق و راز جانان
تو داری سرّ شوق و طوق اعیان
۱۹ز طوقت هست شوقی در خرابات
که اینجا دم زنی اندر مناجات
۲۰بگو با من که راز تو ندیدم
عجب امروز در ذاتت رسیدم
۲۱یقین دانستهام من عشقبازی
ندانم من ترا این عشقبازی
۲۲تمامت انبیا از عین لعنت
رسیدند و شدند در عین قربت
۲۳ز من اینجا پناه جان گرفتند
نمود عشق را آسان گرفتند
۲۴حذر کردند از لعنت به یک بار
زهی عاشق که اینجا لعنت یار
۲۵کند خود اختیار او دو عالم
علی الجمله عیان سرّ آدم
۲۶بگو آخر که سرّ کار چونست
که ازعشقم دل و جان در جنونست
۲۷بیان کن گرچه اندر اصل اوّل
دگر آخر چرا گشتی مبدّل
۲۸چه بودت اوّل و چونست آخر
که تادانم منت باطن ز ظاهر
۲۹