بود در بغداد نیکو مقبلی
سیّد پاکیزه خلقی پر دلی
۱زاهد و عابد بُد و پرهیزکار
نیک روی و نیک خلق و با وقار
۲بود نام او ابوالقاسم تمام
سید و هم صالح و هم نیکنام
۳کرد عزم کوفه او با کاروان
تا که حاصل گرددش مقصود جان
۴بود در ره بیشهٔ بس هولناک
صد هزاران تن در او رفته بخاک
۵ناگهی از کاروان پیشی گرفت
راه درویشی و دلریشی گرفت
۶یک حماری داشت میرباوقار
می شدی گه بر حمار خود سوار
۷چون بشد یک پاره آن درویش راه
دید یک شیری ستاده پیش راه
۸پیلتن پر زور و مردم خوار و تند
گشته از هوش هزاران فهم کند
۹حمله کرد آنشیر و پیش او دوید
از چنان هیبت خر سیّد رمید
۱۰جست سیّد بر زمین گفت ای اله
جمله مسکینان عالم را پناه
۱۱از چنین محنت جدائی ده مرا
وز بلای بدرهائی ده مرا
۱۲زین سخن چون فارغ و آزاد گشت
ناگهان اندر ضمیر او گذشت
۱۳آنکه روزی عارفی با او بگفت
شیر را باشد حیا در چشم جفت
۱۴هرکه چشم خود بچشم شیر بست
شیر را با او نباشد هیچ دست
۱۵هرکه برچشمش بدوزد چشم گرم
هیچکس را می نرنجاند ز شرم
۱۶خود چنان نزدیک با آن شیر بود
کز دم آن شیر جانش سیر بود
۱۷چشم سید چون بچشم شیر دوخت
سر بزیر افکند شیر و بر فروخت
۱۸سر به پیش افکند آن شیر از حیا
چشم بروی بود سیّد زاده را
۱۹پس غلام سیّد از پی در رسید
خواجهٔ خود را به پیش شیر دید
۲۰نعرهٔ زد گفت ای مخدوم من
میکُشد این شیرت آخر بیسخن
۲۱رو بسوی کاروان فریاد کرد
شیر برجست و ورا بر باد کرد
۲۲شیر بر دریّد از یکدیگرش
پاره پاره کرد از پا تا سرش
۲۳پس فدای جان سیّد شد غلام
این معانی هست در جامع تمام
۲۴چون خلاصی یافت از شیر آن زمان
رفت سوی کوفه آن سید روان
۲۵چون بکوفه کرد آن سید مقام
جمع گردیدند خویشانش تمام
۲۶گشته بودند آگه آن مردم تمام
از حدیث شیر و قتل آن غلام
۲۷زین الم گفتند ما بیدل شدیم
چون کبوتر در غمت بسمل شدیم
۲۸شکرها کردیم اکنون این زمان
کز بلای شیر ماندی در امان
۲۹در میان شان بود پیری خویش او
مرهمی بهر درون ریش او
۳۰بود نام نیک او سید علی
عم یحیی بود آن نقد ولی
۳۱گفت قول مصطفی نشنیدهاید
این چنین حالت مگر کم دیدهاید
۳۲هرکه باشد بیشک از نسل بتول
کی کند زخم سباع او را ملول
۳۳ز آنکه بر آل نبی ای دین پرست
هیچ درّنده نخواهد یافت دست
۳۴