مظهرالعجایب
بخش ۶۵ - در پند پدر فرزند را عطار
ای پسر این پند از من گوش کن
فرد شو پس جام وحدت نوش کن
هر که پندم را درون جان نهد
پای خود را برتر از کیوان نهد
هر که پندم را بداند چون حکیم
کار او گردد به عالم مستقیم
اولا حق را بدان چون مصطفی
غیر حق را تو مدان در هیچ جا
پند دویم خویش را آگاه کن
نفس را بشناس و عزم راه کن
چونکه بشناسی تو نفس خویش را
با خدای خویش گردی آشنا
پند سیم در طریقت خود بکوش
در حقیقت جام وحدت را بنوش
در حقیقت سرّ حقّ را فهم کن
دم نگهدار و ازو خود وهم کن
هر که او سر معانی را نهفت
غیر حقّ را از درون خویش رفت
پند چارم هر چه گوئی نیک گوی
تا بری از اهل معنی زود گوی
گوی معنی مرد نیکو گوی برد
زآنکه در ذات خدا او بوی برد
هر که او را گفت نیکو آمده
خود زبان او سخنگو آمده
هر که او علم نصیحت گوش کرد
خویشتن را او ز اهل هوش کرد
علم باید همچو منصور ای پسر
تا بیابی از وجود خود خبر
پند سادس آنکه قدر خویش دان
تا نیابی اندر این دنیا زیان
قدر مردم نیز هم باید شناخت
مردمان را باید از پرسش نواخت
روز اهل الله این اسرار پرس
بعد از آنی کلبهٔ عطّار پرس
پند هفتم راز خود با کس مگوی
تا که سرگشته نگردی همچو گوی
وآنکه راز خویش را کرد آشکار
پا و سر ببرید او را مرد کار
چونکه بی پا گشت و بی سر در جهان
میکند اسرار معنی را بیان
من فغان دارم ز داغش در جهان
چند گویم من به تو ای بیزبان
تو چه دانی حال اهل درد را
زانکه بی دردی ندیدی مرد را
مرد حق آنست کو با درد زاد
سوزش اسرار او در می فتاد
بعد از آن عارف چو آن می نوش کرد
همچو نی او عالمی پرجوش کرد
هر که با انسان کامل همره است
حق تعالی از وجودش آگه است
هر که با دانا بود دانا شود
او به قرب سرّ او ادنی شود
هر که با اهل دلی دارد نشست
تیر او از چرخ چاهی درگذشت
رو تو کنجی گیر با اهل دلی
تا بیابی از دو عالم حاصلی
هر که او در صحبت نیکان نشست
علم معنی را درآورد او به شست
هر که او شد همنشین اهل راز
دایم او باشد به معنی در نماز
آن نماز او بود در شرع راست
دیدهٔ توحید خود نور خداست
پند تاسع رو ز بد کن احتراز
هست این معنی به پیش اهل راز
هر که بد کرد و بدان را بد نگفت
گشت شیطان خود به او صد بار جفت
گر همی خواهی که رحمت باشدت
بر سرت خود تاج عصمت باشدت
منع بد کن در جهان و راست باش
بندهٔ حق را به حق درخواست باش
پند عاشر زود جهد خیر کن
بعد از آن در ملک معنی سیر کن
خیر باشد خود ستون دین تو
خیر باشد در جهان تلقین تو
خیر باشد شاهی دنیا و دین
خیر باشد با شریعت همنشین
خیر باشد در طریقت راهبر
خیر باشد در حقیقت تاج سر
خیر باشد همنشین مرد حق
خیر برده از سلاطینها سبق
یک ببین و یک بگو نه بیش و کم
تا نباشی پیش دانا متهّم
مغتنم دان خدمت یاران دوست
این روش از مردم دانا نکوست
خدمت مهمان تو واجب دان چو من
خود عزیزش دار چون جان در بدن
در ده و دو هست پند من همین
زینهار از دشمنان دوری گزین
سیزده پند من این باشد عیان
غیر حق چیزی نبینی در جهان
رو تو حق را از کمال حق شناس
ز آنکه حق را می نیابی در لباس
در درون خانهٔ دل کن نظر
تا ببینی نور او را چون قمر
جمله عالم نور او بگرفته است
زاهد خود بین چه غافل رفته است
عمر خود در کسب معنی صرف کن
تا بماند در جهان از تو سخن
گر تو عمر خویش را ضایع کنی
پس کجا تو خدمت صانع کنی
چون جوانی ای پسر کاری بکن
پیر چون گشتی شود سردت سخن
در جوانی کار این دنیا بساز
تا برون آیی ز کفر و جهل باز
پانزده پندم بیا بشنو ز من
اعتماد خود مکن بر مرد و زن
خود عوام الناس در دین جاهلند
زآنکه ایشان در طریقت غافلند
صد زن نیکو به یک ارزن فروش
کار بند این قول و از من دار گوش
راز هر کس را که زن دارد نگاه
کار خود را سازد او بی شک تباه
رو تو سر را در گریبان کش چو من
پیش خود مگذار هرگز مرد و زن
شانزده پندم بجو بی رنج و غم
تو تن خود پاک دار و جامه هم
در شب تاریک ای یار نکو
زینهاری تو سخن آهسته گو
کم خور و کم خسب و کم آزار باش
در شب تاریک خود بیدار باش
از برای اهل علم و فضل دار
تا بگیری آخرت را در کنار
هفدهم پندم بدان ای محتجب
دایماً از اهل دل جانب طلب
اهل دل باشند نعمتهای حقّ
تو ز درس اهل دل میخوان سبق
تو مده سررشتهٔ ایمان ز دست
تا نیفتی تو از این بالا به پست
صورت خوبان بود پیشم نکو
هر که این مذهب ندارد وای او
صورت نیکو ز کلک و دست کیست
سورهٔ یوسف نمیدانی که چیست
جان من همراه خوبان میرود
همره خوبست آسان میرود
خوب آن باشدکه با غیرت بود
بعد از آنش صورت و سیرت بود
نوزده پندم بیا در جان نشان
باب و امّت را تو خدمت کن بجان
هر که خدمت کرد باب خویش را
حوریان گشتند با او آشنا
هر که امّ خویش را بر سر نشاند
اسم نیکوییّ او جاوید ماند
هر که باشد با ادب همراه او
بر فراز عرش باشد جاه او
هر که را باشد ادب همراه او
بر فراز عرش زن خرگاه او
هر که او در اصل معنی راه یافت
همچو سلمان و ابوذر شاه یافت
هر که او وصلت به اهل راز کرد
حق ز بهرش باب جنّت باز کرد
هر که را اقبال و نصرت یار شد
او ز عمر خویش برخوردار شد
هر که او اندر جهان استاد دید
کار خود را جمله با بنیاد دید
هر که استادی ندارد مرده است
او به گور تن چو یخ افسرده است
هر که او استاد یا پیری نداشت
او به عالم تخم نیکویی نکاشت
هر که خواهد در جهان کردی کند
در نهانی خدمت مردی کند
چونکه علمت نیست کمتر گو سخن
خرج خود در خورد دخل خویش کن
هر که دخل از خرج خود کمتر کند
خادمان خویش را ابتر کند
هر چه دانا گفت باید خواندنت
هر چه نادان گفت باید ماندنت
دانش دانا ز دنیا برتر است
بلکه از عرش و ملک فاضلتر است
هرچه نپسندی به خود ای راز دان
خود به دیگر مردمان مپسند آن
هرکه بشنید این ز غم آزاد شد
خود نبیّ المرسلین زو شاد شد
من سخن را ازکلام حق کنم
مهر غیرش را ز دل مطلق کنم
گفته است حق در کلام خویش این
رو تو «فی النّار یقولون» را ببین
چون اطعنا الله را دانستهای
پس چرا در راه او آهستهای
اصل این آنست نیکویی کنی
طاعت حق را به جان خویی کنی
هر که حق را با رسول او شناخت
غیر را از باطن خود دور ساخت
تخم نیکی کار تا یابی ثمر
طاعتت کم بین به لطف حق نگر
خلق را از خود میازار و برو
جان جانان دار و با جان در گرو
صدهزاران شمع باشد در جهان
جمله یک باشد به معنی این بدان
لیک در معنی بزرگ و خرده هست
آن یکی خورشید و آن یک ذرّه است
قطره و دریا همین حکم وی است
تو همی گویی که این قطره کی است
حال آن کس چون بود بنگر تو هیچ
هیچ بر هیچ است آخر هیچ هیچ
حیف باشد که کشی شمع خودی
بر طریق ظلم باشی و بدی
بیست و سیم پند را از من شناس
اندر آن معنی بکن حق را سپاس
چون که داده حق ترا وقت خوشی
همدم تو کرده یار بی غشی
گوشهای و گوشهای و گوشهای
توشهای و توشهای و توشهای
این چنین دولت غنیمت دار تو
روز و شب پیوسته حق را شکر گو
بیست و چارم پند من بشنو بجان
پس بود پند تو پند دیگران
پند اگر گوید کسی را واعظی
آن بر احوال تو باشد حافظی
تانگردی خوار و مسکین و حقیر
بعد از آن جویی ز احمق دستگیر
بیست و پنجم پند درویشان خوش است
خود مقام صلح با خویشان خوش است
دیگری از جمع بی اصلان وفا
زینهاری تو مجو در ملک ما
خود وفا بد اصل را نبود بدان
هست پیش اهل دل این خود عیان
یار ما باشد وفادارم هله
از وفاداران نباشد خود گله
هر چه آید بر سرت رو صبر کن
خود گله نبود ز یار خوش سخن
خود درخت اصل دارد بار ها
خود به موسی گفته او اسرار ها
کمتر از چوبی نهای ای روح پاک
من ز دست تو کنم این جامه چاک
جنگ باید بهر بی دینان دین
خود مسلمان را نباشد هیچ کین
جنگ را بگذار و خوش کن آشتی
نیک بین چون تخم نیکی کاشتی
اصل ایمان آن که بی آزار باش
دایم از آزار جو بیزار باش
بیست و شش پندم شنو آزاد باش
در مقام تنگنایی شاد باش
هیچکس از خویش و از بیگانهات
خود نسازی کدخدای خانهات
هست این ها بهر فرزند ای پسر
چونکه پیدا شد غم ایشان بخور
ورکنی فرزند خود را کدخدا
در شریعت شو تو او را رهنما
تا سلوک او همه نیکو بُوَد
با عیال خویشتن خوشخو بُوَد
بد مکن زنهار در نزدیک خلق
تا نیفتد رشتهٔ قهرت به حلق
کذب را اندر زبان خود میار
تا نگیرد دیدهٔ صدقت غبار
غیبت کس را برون کن از دلت
تا درآید رحمت حق از گلت
رو تو در راه شریعت فرد شو
طالب مردان کوی درد شو
از زبان بیزبانان گو سخن
وآن سخن را رو تو نیکو فهم کن
راز را در شرع مبهم گفتهاند
دُر به اسرار حقیقت سفتهاند
ز آنکه قدر دُر چه داند مفلسی
باید آن را عارفی نه هر کسی
خر چه داند قدر زر را ای پسر
عام داند مهره خر را ای پسر
چند زر پیدا کنی از بهر جاه
جان و جسمت در طلب گشته تباه
عاقبت در صد پشیمان آردت
بلکه خود در پیش شیطان آردت
گویدت ای وای بر احوال تو
حال تو از حبّ زر شد نانکو
من ز فرمانش چو سر بر تافتم
این همه گنج فراغت یافتم
در عبادت کوش و در کار خدا
پیشهٔ خودساز شرع مصطفی
بیست و نه پندم بیا بشنو تمام
پیش بداصلان مکن هرگز مقام
خود به ایشان ای پسر خویشی مکن
رخنه در اطوار درویشی مکن
بیخ دین خشکست خود بد اصل را
دان که او قابل نباشد وصل را
هرکه او را اصل ایمان همره است
او ز اصل کارخانه آگه است
تو ز بد اصلان ببُر پیوند را
دور گردان از بر خود گند را
پند سیام گوش کن فرزند من
کردهای از مهر چون پیوند من
پند دارم من ز گفت اولیا
با تو گویم تا بگوئیَم دعا
