مظهرالعجایب
بخش ۶۶ - *** عطار
تو خدا را از یقین خود شناس
باش از قهرش همیشه در هراس
بعد از آن خود را شناس و اصل خویش
گرچه پیداگشتهٔ ای پاک کیش
هرچه گوئی و کنی تو در جهان
عاقبت گردد به پیش تو عیان
هرچه تو از دید آن نقصان کنی
عاقبت بین شو نباید آن کنی
رو تو قدر مردمان نیک دان
دوست را کن تو بسودا امتحان
تو بکن دانای نیکو اختیار
یک چله در پیش آن دانا برآر
تا مسیح روح تو دانا شود
چون کلیم دل بجان بینا شود
چون سخن گوئی تو نیکو گو سخن
این معانی نکو را ورد کن
جهد کن علم معانی را شناس
تا بکی باشی ز شیطان در هراس
ای پسر در گوش گیر این پندها
تو مده سر رشته را از کف رها
از صفای علم لطف محض باش
داردایم حضرت حق را سپاس
روز بهر حق تو جان خویش باز
باش منصور و بحق میدار راز
اهل دل آنست عشق یار داشت
در الم نشرح بسی اذکار داشت
در الم نشرح چه گفته رو بدان
زانکه با او سرّها بوده عیان
هرکه از قرآن حق بیدار شد
والضحی وهل اتایش یار شد
هرکه با قرآن رود قرآن شود
همنشین رحمت رحمن شود
هرکه او با فقر باشد همنشین
مینهم بر خاک پایش من جبین
هر که دارد این مراتب یار ماست
در خور سودای این بازار ماست
ای پسر در گوش گیر این پند من
تا که باشی در جهان پیوند من
هرکه پیوندی بود اصلی بود
زانکه او را با خدا وصلی بود
ای پسر گر بشنوی پند پدر
عاقبت سلطان شوی بی سیم و زر
چون پسر بشنید این پند از پدر
بر درون صومعه بنهادسر
گفت بد کردم ز لطف ای رهنما
عفو فرما جرم این بیچاره را
من بدم چون طفل نادان درجهان
حال من بد همچو حال آن ددان
بعد از این حکم شما بر جان ماست
راه شرع احمدی ایمان ماست
هرچه فرمائی تو ای پیر طریق
من بجان گردم ورا یار و رفیق
پند پیران بهتر از عمر دراز
زآنکه ایشانند خود در عین راز
پند پیران بهتر از بخت جوان
بشنو این معنی ز پیر غیب دان
پند پیران مرهم جانی بود
پند پیران راز پنهانی بود
پند پیران باشدت چون پیشوا
پند پیران باشدت خود مقتدا
پند پیران آفتاب بی زوال
پند پیرانست ماه عمر وسال
پند پیرانست فتح الباب دین
پند پیرانت کند با دین قرین
پند پیرانست خود اسرار فاش
در معانی واقف عطّار باش
گفت عطّارت که بیخوای گزین
باش دایم با دل شب همنشین
هر که با شب همنشین شد نور شد
او بپاکی بهتر از صد حور شد
هر که با شب همنشین شد روز شد
هست چون شمعی که او پر سوز شد
هر که با شب همنشین شد او ولی است
در میان مؤمنان نور علی است
رو تو روز و شب توکّل آر پیش
تا بیابی در حقیقت کام خویش
تو توکّل کن بدرگاه الاه
تا بمانی تو ز شیطان در پناه
نفس شوم تو بود شیطان تو
هست این خود آیتی در شأن تو
جملهٔ مردان که دین دار آمدند
از هوای نفس بیزار آمدند
از سر نفس و هوا برخاستند
خانهٔ ایمان خود آراستند
هرکه از نفس و هوا بیزار شد
او به اولادعلی خود یار شد
هرکه او از دین بدین محکم ستاد
مهر او در جان انسان اوفتاد
از وفا گردی تو از اهل صفا
راه ایشان رو اگر داری وفا
این وفا خود خاص خاصان خداست
در وفاداری چو عطّاری کجاست
این وفا جبریل و احمد را بود
یا معانی دان ابجد را بود
بوی این معنی ز خاک من شنو
از درون چاک چاک من شنو
در وفا حبّ علی دارم بدل
گشته حبّ او بجان من سجلّ
جوهر ذاتم ز مشکلهای اوست
در درون مظهرم خود جای اوست
گر بدانی شد وفای تو درست
ورنه هستی دروفای ما تو سست
این وفا هرکس ندارد خارجی است
او و پیرش را بدوزخ ملتجی است
این جماعت دشمنان حیدرند
پیش ما لایق به تیغ و خنجرند
تیغ لعنت بر سر دشمن بزن
تا نباشی پیش مردان کم ز زن
چون تو در راه وفا ارزندهای
پند ما را یاد گیر ارزندهای
پند ما را یاد گیر ای پور تو
دین و دنیا را بکن معمور تو
