گفت آن دیوانهٔ تن برهنه
در میاه راه میشد گرسنه
۱بود بارانی و سرمایی شگرف
تر شد آن سرگشته از باران و برف
۲نه نهفتی بودش و نه خانهای
عاقبت میرفت تا ویرانهای
۳چون نهاد از راه در ویرانه گام
بر سرش آمد همی خشتی ز بام
۴سر شکستش خون روان شد همچو جوی
مرد سوی آسمان برکرد روی
۵گفت تا کی کوس سلطانی زدن
زین نکوتر خشت نتوانی زدن
۶