عذر آوردن مرغان

حکایت دیوانه‌ای که از سرما به ویرانه‌ای پناه برد و خشتی بر سرش خورد عطار

شاعر
عطار
قالب
مثنوی
وزن
فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

گفت آن دیوانهٔ تن برهنه

در میاه راه می‌شد گرسنه

۱

بود بارانی و سرمایی شگرف

تر شد آن سرگشته از باران و برف

۲

نه نهفتی بودش و نه خانه‌ای

عاقبت می‌رفت تا ویرانه‌ای

۳

چون نهاد از راه در ویرانه گام

بر سرش آمد همی خشتی ز بام

۴

سر شکستش خون روان شد همچو جوی

مرد سوی آسمان برکرد روی

۵

گفت تا کی کوس سلطانی زدن

زین نکوتر خشت نتوانی زدن

۶

دربارهٔ عطار

۵٬۰۱۵ شعر منتشرشده در آرشیو

این شعر در مجموعهٔ عذر آوردن مرغان (۹۸ شعر) قرار دارد.