نو مریدی داشت اندک مایه زر
کرد زر پنهان ز شیخ خود مگر
۱شیخ میدانست، چیزی مینگفت
همچنان میداشت او زر در نهفت
۲آن مرید راه و پیر راهبر
هر دو میرفتند با هم در سفر
۳وادییشان پیش آمد بس سیاه
واشکارا شد در آن وادی دو راه
۴مرد میپرسید زانکش بود زر
مرد را رسوا کند بس زود زر
۵شیخ راگفتا چو شد پیدا دو راه
در کدامین ره رویم این جایگاه
۶گفت معلومت بیفکن کان خطاست
پس به هر راهی که خواهی شد رواست
۷گر کسی را جفت گیرد سیم او
دیو بگریزد به تگ از بیم او
۸در حساب یک جو از زر حرام
موی بشکافد به طراری مدام
۹باز در دین چون خر لنگ آید او
دست زیر سنگ بیسنگ آید او
۱۰چون به طراری رسد، سلطان بود
چون بدین داری رسد، حیران بود
۱۱هرک را زر راه زد، گم ره بماند
پای بسته در درون چه بماند
۱۲یوسفی، پرهیز کن زین چاه ژرف
دم مزن کین چاه دم دارد شگرف
۱۳