پاک دینی گفت مشتی حیلهجوی
مرد را در نزع گردانند روی
۱پیش از این این بیخبر را بر دوام
روی گردانیده بایستی مدام
۲برگ ریزان شاخ بنشانی چه سود
روی چون اکنون بگردانی چه سود
۳هرک را آن لحظه گردانند روی
او جنب میرد تو زو پاکی مجوی
۴دیگری گفتش که من زر دوستم
عشق زر چون مغز شد در پوستم
۵تا مرا چون گل زری نبود به دست
همچو گل خندان بنتوانم نشست
۶عشق دنیا و زر دنیا مرا
کرد پر دعوی و بیمعنی مرا
۷گفت ای از صورتی حیران شده
از دلت صبح صفت پنهان شده
۸روز و شب تو روز کوری مانده
بستهای صورت چو موری مانده
۹مرد معنی باش در صورت مپیچ
چیست معنی اصل صورت چیست ، هیچ
۱۰زر به صورت رنگ گردانیده سنگ
تو چو طفلان مبتلا گشته به رنگ
۱۱زر که مشغولت کند از کردگار
بت بود ، در خاکش افکن زینهار
۱۲زر اگر جایی به غایت در خورست
هم برای قفل فرج استر است
۱۳نه کسی را از زر تو یاریی
نه ترا هم نیز برخورداریی
۱۴گر تو یک جو زر دهی درویش را
گاه او را خون خوری گه خویش را
۱۵تو به پشتی زری با خلق دوست
داغ پهلوی تو بر پشتی اوست
۱۶ماه نو مزد دکان میبایدت
چه دکان آن مزد جان میبایدت
۱۷جان شیرینت شد و عمر عزیز
تا درآمد از دکانت یک پشیز
۱۸این همه چیزی به هیچی داده تو
پس چنین دل بر همه بنهاده تو
۱۹لیک صبرم هست تا در زیر دار
نردبانت از زیر بکشد روزگار
۲۰در جهان چندانک آویزت بود
هر یکی صد آتش تیزت بود
۲۱غرق دنیا هم بباید دینت نیز
دین بنیزی دست ندهد ای عزیز
۲۲تو فراغت جویی اندر مشغله
چون نیابی، در تو افتد ولوله
۲۳نفقهای چیزی که داری چار سو
لن تنالوا البر حتی تنفقوا
۲۴هرچ هست آن ترک میباید گرفت
گر بود جان، ترک میباید گرفت
۲۵چون ترا در دست جان نتوان گذاشت
مال و ملک و این و آن نتوان گذاشت
۲۶گر پلاسی خوابگاهت آمدست
آن پلاست بند راهت آمدست
۲۷آن پلاست خوش بسوز ای حقشناس
تا کی از تزویر با حق هم پلاس
۲۸گر نسوزی آن پلاس اینجا ز بیم
کی رهی فردا ز پهنای گلیم
۲۹هرک صید وای خود شد وای او
گم شود از وای سر تا پای او
۳۰وا دو حرف آمد، الف واو ای غلام
هر دو را در خاک و خون بینی مدام
۳۱واو را بین در میان خون قرار
پس الف را بین میان خاک خوار
۳۲