خواجهای میگفت در وقت نماز
کای خدا رحمت کن و کارم بساز
۱آن سخن دیوانهای بشنید ازو
گفت رحمت میبپوشی زود ازو
۲تو ز ناز خود نگنجی در جهان
میخرامی از تکبر هر زمان
۳منظری سر بر فلک افراشته
چار دیوارش به زر بنگاشته
۴ده غلام و ده کنیزک کرده راست
رحمت اینجا کی بود بر پرده راست
۵خود تو بنگر تا تو با این جمله کار
جای رحمت داری آخر شرم دار
۶گر چو من یک گرده قسمت داریی
آنگهی تو جای رحمت داریی
۷تا نگردانی ز ملک و مال روی
یک نفس ننمایدت این حال روی
۸روی این ساعت بگردان از همه
تا شوی فارغ چو مردان از همه
۹