در گذشت از وی به ساعت برقوار
جان خود در راه کرده او نثار
۱تا به سیم پرده او اندر رسید
ناگهان یک ماهروی نغز دید
۲دید او یک صورتی بس با کمال
رای و دانش ذات او صافی جمال
۳خرمن نورش طنابی کرده بود
ز آب چشمش چشمهٔ آبی کرده بود
۴صورت او معنی روح و حیات
روشنی او ز صنع کاینات
۵پرنشاط و خندهلب با رای و هوش
درّها آویخته بر روی و گوش
۶رفت پیش او سلامی کرد خوش
ماهروی او را جوابی داد خوش
۷ایستاد و پس زبانی برگشاد
سرّ او با خود دگر رمزی نهاد
۸چون شنود احوال او آن ماهروی
از سر عشق آمد او در گفت و گوی
۹گفت ای داننده اسرار بین
هم به نور طلعت ما راه بین
۱۰راه میبین و روان شو مردوار
جهد کن تا دل نماند در غبار
۱۱اوستاد ما در آنجا راز بین
آنگهی اسرار کلی باز بین
۱۲راز تو از پیر آمد پایدار
گر تو اکنون مرد عقلی پایدار
۱۳درگذر از پرده و او را نگر
کز پس پرده بسی راز دگر
۱۴میشود پیدا و خود بینی بهراه
جهد کن تا بازآیی با پناه
۱۵گفت اکنون تو چه کس باشی بگوی؟
با من بیچاره اکنون راست گوی
۱۶گفت ای بیچاره کامی گیر و رو
این سخن از گفت من بپذیر و رو
۱۷سعی خود این جایگه باطل مکن
زود بگذر خویشتن واصل مکن
۱۸برگذشتم زو شدم در پرده باز
پرده دیگر دریدم هم به ناز
۱۹