بود روزی حلقهٔ پر اهل فضل
هر کسی میکرد حرفی نیز نقل
۱تا سخن آمد به شعر و شاعری
هر کسی میگفت حرفی سرسری
۲مدح و ذم شعر میگفتند باز
شد سخن بر هر دو قوم آنجا دراز
۳بو محمد ابن خازن پیش رفت
در کمال شعر بیش اندیش رفت
۴گفت هم موزون و هم زیباست شعر
در حقیقت احسن الاشیاست شعر
۵زانکه بر هر چیز کامیزد دروغ
تا ابد آن چیز گردد بی فروغ
۶گفت نیکو را کند در حال زشت
ور بود نیکو نکوتر از بهشت
۷کذب اگر در شعر گردد آشکار
در جوار شعر گردد چون نگار
۸آنچه کذب از وی چنین زیبا شود
میسزد گر احسن الاشیا شود
۹آنچه زیبا میشود ازوی دروغ
صدق او را چون بود یارب فروغ
۱۰چون شنیدند این دلیل اهل هنر
متفق گشتند با او سر بسر
۱۱شعر را کردند بهتر چیز نام
کی تواند بود ازین برتر مقام
۱۲شعر چون در عهد ما بد نام ماند
پختگان رفتند و باقی خام ماند
۱۳لاجرم اکنون سخن بی قیمتست
مدح منسوخست وقت حکمتست
۱۴دل ز منسوخ و ز ممدوحم گرفت
ظلمت ممدوح در روحم گرفت
۱۵تا ابد ممدوح من حکمت بس است
در سر جان من این همت بس است
۱۶