آن یکی اعرابئی از عشق مست
حلقهٔ کعبه درآورده بدست
۱زار میگفت ای خدای ذوالعلو
کردم آن خویش من آن تو کو
۲گر بحج فرمودیم حج کرده شد
آنچه فرمودی بجای آورده شد
۳ور مرا در عرفه بایست ایستاد
ایستادم دادم از احرام داد
۴سعی آوردم بقربان آمدم
رمی را حای بفرمان آمدم
۵ور طواف و عمره گوئی شد تمام
خود دگر از من چه آید والسلام
۶از در خود بی نصیبم می مدار
آن من بگذشت آن خود بیار
۷خالقا آنچ از من آمد کرده شد
عمر رفت و نیک یا بد کرده شد
۸چند مشتی خاک را دلریش تو
خون دود از رگ که آرد پیش تو
۹گر جهانی طاعت آرم پیش باز
تو زجمله بی نیازی بی نیاز
۱۰ور بود نقدم جهانی پرگناه
تو از آن مستغنئی ای پادشاه
۱۱چون بعلت نیست نیکوئی ز تو
بد نبیند هیچ بدگوئی زتو
۱۲آنچه توفیق توام از بحر جود
شد مدد گر آمد از من در وجود
۱۳این دم اکنون منتظر بنشسته ام
دل ندارم زآنکه در تو بسته ام
۱۴با درت افتاد کارم این زمان
هیچ در دیگر ندارم این زمان
۱۵تو چنین انگار کاین دم آمدم
گرچه بس دیر آمدم هم آمدم
۱۶چون بعلت نیست از تو هیچ کار
عفو کن بیعلتی ای کردگار
۱۷گرچه کفر من گناه من بسست
عین عفوت عذرخواه من بسست
۱۸گر مرا یک ذره دولت میدهی
پس بده چون نه بعلت میدهی
۱۹خشک شد یارب ز یاربهای من
در غم تر دامنی لبهای من
۲۰میروم گمراه ره نایافته
دل چو دیوان جز سیه نایافته
۲۱ره نمایم باش و دیوانم بشوی
وز دو عالم تختهٔ جانم بشوی
۲۲بی نهایت درد دل دارم ز تو
جان اگر دارم خجل دارم ز تو
۲۳عمر در اندوه تو بردم بسر
کاشکی بودیم صد عمر دگر
۲۴تا در اندوهت بسر میبردمی
هر زمان دردی دگر میبردمی
۲۵مانده ام از دست خود در صد زحیر
دست من ای دستگیر من تو گیر
۲۶