در مناجات آن بزرگ دین شبی
پیش حق میکرد آه و یاربی
۱گفت الهی چون شود حشر آشکار
بر لب دوزخ خوشی گیرم قرار
۲پس بدست آرم یکی خنجر ز نور
خلق را میرانم از دوزخ ز دور
۳تا ز دوزخ سر بسر ایمن شوند
در بهشت جاودان ساکن شوند
۴هاتفی آواز دادش آن زمان
گفت تو خاموش بنشین هان و هان
۵ورنه عیب تو بگویم آشکار
تا کنندت خلق عالم سنگسار
۶بعد ازآن داد آن بزرگ دین جواب
گفت هان و هان چه گفتم ناصواب
۷تو بدان می آریم تا این زمان
برگشایم بر سر خلقان زفان
۸از تو چندان بازگویم فضل وجود
کز همه عالم کست نکند سجود
۹پادشاها با دمی سرد آمدم
با دلی پرغصه و درد آمدم
۱۰چون نیم من هیچ و آگاهی ز من
ای همه تو پس چه میخواهی ز من
۱۱گرعذاب تو ز صد رویم بود
در خور یک تارهٔ مویم بود
۱۲لیک یک فضلت چو صد عالم فتاد
جرم جمله کم ز یک شبنم فتاد
۱۳آمد از من آنچه آید از لئیم
تو بکن نیز آنچه آید از کریم
۱۴