مالک دینار را گفت آن عزیز
من ندانم حال خود، چونی تو نیز
۱گفت برخوان خدا نان میخورم
پس همه فرمان شیطان میبرم
۲دیوت از ره برد و لاحولیت نیست
از مسلمانی به جز قولیت نیست
۳در غم دنیا گرفتارآمدی
خاک بر فرقت که مردار آمدی
۴گر ترا گفتم که کن دنیا نثار
این زمان میگویمت محکم بدار
۵چون بدو دادی تو هر دولت که هست
کی توانی دادن آسانش ز دست
۶ای ز غفلت غرقهٔ دریای آز
میندانی کز چه میمانی تو باز
۷هر دو عالم در لباس تعزیت
اشک میبارند و تو در معصیت
۸حب دنیا ذوق ایمانت ببرد
آرزو و آز تو جانت ببرد
۹چیست دنیا آشیان حرص و آز
مانده از فرعون وز نمرود باز
۱۰گاه قارون کرده قی بگذاشته
گاه شدادش به شدت داشته
۱۱حق تعالی کرده لاشی نام او
تو به جان آویخته در دام او
۱۲رنج این دنیای دون تا کی ترا
لاشه نابوده زین لاشی ترا
۱۳تو بمانده روز و شب حیران و مست
تا دهد یک ذره زین لاشیء دست
۱۴هرک در یک ذره لاشی گم بود
کی بود ممکن که او مردم بود
۱۵هرک رابگسست در لاشیء دم
او بود صد باره از لاشی کم
۱۶کار دنیا چیست، بیکاری همه
چیست بیکاری ،گرفتاری همه
۱۷هست دنیا آتش افروخته
هر زمان خلقی دگر را سوخته
۱۸چون شود این آتش سوزنده تیز
شیرمردی گر ازو گیری گریز
۱۹همچو شیران چشم ازین آتش بدوز
ورنه چون پروانه زین آتش بسوز
۲۰هرک چون پروانه شد آتش پرست
سوختن را شاید آن مغرور مست
۲۱این همه آتش ترا در پیش و پس
نیست ممکن گر نسوزی هر نفس
۲۲درنگر تا هست جای آن ترا
کین چنین آتش نسوزد جان ترا
۲۳