عابدی کز حق سعادت داشت او
چار صد ساله عبادت داشت او
۱از میان خلق بیرون رفته بود
راز زیر پرده با حق گفته بود
۲هم دمش حق بود و او همدم بس است
گر نباشد او و دم، حق هم بس است
۳حایطی بودش درختی در میان
بر درختش کرد مرغی آشیان
۴مرغ خوش الحان و خوش آواز بود
زیر یک آواز او صد راز بود
۵یافت عابد از خوش آوازی او
اندکی انسی بدمسازی او
۶حق سوی پیغامبر آن روزگار
روی کرد و گفت، با آن مرد کار
۷میبباید گفت، کاخر ای عجب
این همه طاعت بکردی روز و شب
۸سالها از شوق من میسوختی
تا به مرغی آخرم بفروختی
۹گرچه بودی مرغ زیرک از کمال
بانگ مرغی کردت آخر در جوال
۱۰من ترا بخریده و آموخته
تو ز نااهلی مرا بفروخته
۱۱من خریدار تو، تو بفروختیم
ما وفاداری ز تو آموختیم
۱۲تو بدین ارزان فروشی هم مباش
همدمت ماییم، بی همدم مباش
۱۳دیگری گفتش دلم پر آتش است
زانک زاد و بود من جای خوش است
۱۴هست قصری زرنگار و دلگشای
خلق را نظارهٔ او جان فزای
۱۵عالمی شادی مرا حاصل ازو
چون توانم برگرفتن دل ازو
۱۶شاه مرغانم در آن قصر بلند
چون کشم آخر درین وادی گزند
۱۷شهریاری چون دهم کلی ز دست
چون کنم بی آن چنان قصری نشست
۱۸هیچ عاقل رفت از باغ ارم
تا که بیند در سفر داغ و الم
۱۹گفت ای دون همت نامرد تو
سگ نه ای ، گلخن چه خواهی کرد تو
۲۰گلخنست این جملهٔ دنیای دون
قصر تو چندست ازین گلخن کنون
۲۱قصر تو گر خلد جنت آمدست
با اجل زندان محنت آمدست
۲۲گر نبودی مرگ را بر خلق دست
لایق افتادی درین منزل نشست
۲۳