خسروی میرفت در دشت شکار
گفت ای سگبان سگ تازی بیار
۱بود خسرو را سگی آموخته
جلدش از اکسون و اطلس دوخته
۲از گهر طوقی مرصع ساخته
فخر را در گردنش انداخته
۳از زرش خلخال و دست ابرنجنش
رشته ابریشمین در گردنش
۴شاه آن سگ را سگ بخرد گرفت
رشتهٔ آن سگ به دست خود گرفت
۵شاه میشد، در قفاش آن سگ دوان
در ره سگ بود لختی استخوان
۶سگ نمیشد کاستخوان افتاده بود
بنگرست آن شاه سگ استاده بود
۷آتش غیرت چنان بر شاه زد
کاتش اندر آن سگ گمراه زد
۸گفت آخر پیش چون من پادشاه
سوی غیری چون توان کردن نگاه
۹رشته را بگسست و گفتش این زمان
سر دهید این بیادب را در جهان
۱۰گر بخوردی سوزن آن سگ صد هزار
بهترش بودی که بیآن رشته کار
۱۱مرد سگبان گفت سگ آراستست
جملهٔ اندام سگ پر خواستست
۱۲گرچه این سگ دشت و صحرا را سزاست
اطلس و زر و گهر ما را هواست
۱۳شاه گفتا هم چنان بگذار و رو
دل ز سیم و زر او بگذار و رو
۱۴تا اگر باخویش آید بعد ازین
خویش را آراسته بیند چنین
۱۵یادش آید کاشنایی یافتست
وز چو من شاهی جدایی یافتست
۱۶ای در اول آشنایی یافته
و آخر از غفلت جدایی یافته
۱۷پای در عشق حقیقی نه تمام
نوش کن با اژدها مردانه جام
۱۸زانکه اینجا پای داو اژدهاست
عاشقان را سربریدن خون بهاست
۱۹آنچ جان مرد را شوری دهد
اژدها را صورت موری دهد
۲۰عاشقانش گر یکی و گر صداند
در ره او تشنهٔ خون خوداند
۲۱