عذر آوردن مرغان

حکایت تاجری که از فروختن کنیز خود پشیمان شد عطار

شاعر
عطار
قالب
مثنوی
وزن
فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

تاجری مالی و مِلکی چند داشت

یک کنیزک با لبی چون قند داشت

۱

ناگهش بفروخت‌، تا آواره شد

بس پشیمان گشت و بس بیچاره شد

۲

رفت پیش‌ِ خواجهٔ او بی‌قرار

می‌خریدش باز افزون از هزار

۳

ز آرزوی او جگر می‌سوختش

خواجهٔ او باز می‌نفروختش

۴

مرد می‌شد در میان ره مدام

خاک بر سر می‌فشاندی بردوام

۵

زار می‌گفتی که این داغم بس است

وین چنین داغی سزای آن کس است

۶

کز حماقت رفت، چشم عقل دوخت

دلبر خود را به دیناری فروخت

۷

روز‌بازاری چنین آراسته

تو زیان خویش را برخاسته

۸

هر نفس ز انفاس عمرت گوهر‌ی‌ست

سوی حق هر ذره‌ای نو رهبر‌ی‌ست

۹

از قدم تا فرق نعمت‌های اوست

عرضه ده بر خویش نعمت‌های دوست

۱۰

تا بدانی کز که دور افتاده‌ای

در جدایی بس صبور افتاده‌ای

۱۱

حق تو‌را پرورده در صد عزّ و ناز

تو ز نادانی به غیری مانده باز

۱۲

دربارهٔ عطار

۵٬۰۱۵ شعر منتشرشده در آرشیو

این شعر در مجموعهٔ عذر آوردن مرغان (۹۸ شعر) قرار دارد.