بندهای را خلعتی بخشید شاه
بنده با خلعت برون آمد به راه
۱گرد ره بر روی او بنشسته بود
باستین خلعت آن بسترد زود
۲منکری با شاه گفت ای پادشاه
پاک کرد از خلعت تو گرد راه
۳شه بر آن بیحرمتی انکارکرد
حالی آن سرگشته را بر دار کرد
۴تا بدانی آنک بیحرمت بود
بر بساط شاه بیقیمت بود
۵دیگری گفتش که در راه خدای
پاک بازی چون بود ای پاک رای
۶هست مشغولی دل بر من حرام
هرچ دارم میفشانم بر دوام
۷هرچ در دست آیدم گم گرددم
زانک در دست آن چو کژدم گرددم
۸من ندارم خویش را در بند هیچ
برفشانم جمله چند از بند هیچ
۹پاک بازی میکنم در کوی او
بوک در پاکی ببینم روی او
۱۰گفت این ره نه ره هر کس بود
پاک بازی زاد این راه بس بود
۱۱هرک او در باخت هر چش بود پاک
رفت در پاکی فروآسود پاک
۱۲دوخته بر در، دریده بر مدوز
هرچ داری تا سر مویی بسوز
۱۳چون بسوزی کل به آهی آتشین
جمع کن خاکسترش در وی نشین
۱۴چون چنین کردی برستی از همه
ورنه خون خور تا که هستی از همه
۱۵تا نبری خود ز یک یک چیز تو
کی نهی گامی در این دهلیز تو
۱۶چون درین زندان بسی نتوان نشست
خویشتن را بازکش از هرچ هست
۱۷زانک وقت مرگ یک یک چیز تو
کی ندارد دست از تیریز تو
۱۸دستها اول ز خود کوتاه کن
بعد از آن آنگاه عزم راه کن
۱۹تا در اول پاک بازی نبودت
این سفر کردن نمازی نبودت
۲۰