گفت یوسف را چو میبفروختند
مصریان از شوق او میسوختند
۱چون خریداران بسی برخاستند
پنج ره هم سنگ مشکش خواستند
۲زان زنی پیری به خون آغشته بود
ریسمانی چند در هم رشته بود
۳در میان جمع آمد در خروش
گفت ای دلال کنعانی فروش
۴ز آرزوی این پسر سر گشتهام
ده کلاوه ریسمانش رشتهام
۵این زمن بستان و با من بیع کن
دست در دست منش نه بی سخن
۶خنده آمد مرد را، گفت ای سلیم
نیست درخورد تو این در یتیم
۷هست صد گنجش بها در انجمن
مه تو و مه ریسمانت ای پیرزن
۸پیرزن گفتا که دانستم یقین
کین پسر را کس بنفروشد بدین
۹لیک اینم بس که چه دشمن چه دوست
گوید این زن از خریداران اوست
۱۰هر دلی کو همت عالی نیافت
ملکت بیمنتها حالی نیافت
۱۱آن ز همت بود کان شاه بلند
آتشی در پادشاهی او فکند
۱۲خسروی را چون بسی خسران بدید
صد هزاران ملک صدچندان بدید
۱۳چون بپاکی همتش در کار شد
زین همه ملک نجس بیزارشد
۱۴چشم همت چون شود خورشید بین
کی شود با ذره هرگز هم نشین
۱۵