غازیی از کافری بس سرفراز
خواست مهلت تا که بگزارد نماز
۱چون بشد غازی نماز خویش کرد
بازآمد جنگ هر دم بیش کرد
۲بود کافر را نمازی زان خویش
مهل خواست او نیز بیرون شد ز پیش
۳گوشهای بگزید کافر پاکتر
پس نهاد او سوی بت بر خاک سر
۴غازیش چون دید سر بر خاک راه
گفت نصرت یافتم این جایگاه
۵خواست تا تیغی زند بر وی نهان
هاتفیش آواز داد از آسمان
۶کای همه بد عهدی از سر تا بپای
خوش وفا و عهد میآری بجای
۷او نزد تیغت چو اول داد مهل
تو اگر تیغش زنی جهل است جهل
۸ای و او فو العهد برنا خوانده
گشته کژ، بر عهد خودنا مانده
۹چون نکویی کرد کافر پیش ازین
ناجوامردی مکن تو بیش ازین
۱۰او نکویی کرد و تو بد میکنی
با کسان آن کن که با خود می کنی
۱۱بودت از کافر وفا و ایمنی
کو وفاداری ترا، گرمؤمنی
۱۲ای مسلمان، نامسلم آمدی
در وفا از کافری کم آمدی
۱۳رفت غازی زین سخن از جای خویش
در عرق گم دید سر تا پای خویش
۱۴کافرش چون دید گریان مانده
تیغش اندر دست، حیران مانده
۱۵گفت گریان از چهای بر گفت راست
کین زمان کردند از من بازخواست
۱۶بیوفا گفتند از بهر توم
این چنین گریان من از قهر توم
۱۷چون شنید این قصه کافر آشکار
نعرهای زد بعد از آن بگریست زار
۱۸گفت جباری که با محبوب خویش
از برای دشمن معیوب خویش
۱۹از وفاداری کند چندین عتاب
چون کنم من بیوفایی بیحساب
۲۰عرضه کن اسلام تا دین آورم
شرک سوزم، شرع آیین آورم
۲۱ای دریغا بر دلم بندی چنین
بیخبر من از خداوندی چنین
۲۲بس که با مطلوب خود ای بیطلب
بیوفایی کردهای تو بیادب
۲۳لیک صبرم هست تا طاس فلک
جمله در رویت بگوید یک به یک
۲۴