میشد آن سقا مگر آبی به کف
دید سقایی دگر در پیش صف
۱حالی این یک آب در کف آن زمان
پیش آن یک رفت و آبی خواست از آن
۲مرد گفتش ای ز معنی بیخبر
چون تو هم این آب داری خوش بخور
۳گفت هین آبی دهای بخرد مرا
زانکه دل بگرفت از آن خود مرا
۴بود آدم را دلی از کهنه سیر
از برای نو به گندم شد دلیر
۵کهنه ها جمله به یک گندم فروخت
هرچ بودش جمله در گندم بسوخت
۶عور شد، دردی ز دل سر بر زدش
عشق آمد حلقهای بر در زدش
۷در فروغ عشق چون ناچیز شد
کهنه و نو رفت و او هم نیز شد
۸چون نماندش هیچ، با هیچی بساخت
هرچ دستش داد در هیچی به باخت
۹دل ز خود بگرفتن و مردن بسی
نیست کار ما و کار هر کسی
۱۰دیگری گفتش که پندارم که من
کردهام حاصل کمال خویشتن
۱۱هم کمال خویش حاصل کردهام
هم ریاضتهای مشکل کردهام
۱۲چون هم اینجا کار من حاصل ببود
رفتنم زین جایگه مشکل ببود
۱۳دیده ای کس را که برخیزد ز گنج
میدود در کوه و در صحرا به رنج
۱۴گفت ای ابلیس طبع پر غرور
در منی گم وز مراد من نفور
۱۵در خیال خویش مغرور آمده
از فضای معرفت دورآمده
۱۶نفس بر جان تو دستی یافته
دیو در مغزت نشستی یافته
۱۷گر ترا نوریست در ره یارتست
ور ترا ذوقیست آن پندار تست
۱۸وجد و فقر تو خیالی بیش نیست
هرچ میگویی محالی بیش نیست
۱۹غره این روشنی ره مباش
نفس تو باتست، جز آگه مباش
۲۰با چنین خصمی ز بی تیغی به دست
کی تواند هیچ کس ایمن نشست
۲۱گر ترا نوری ز نفس آمد پدید
زخم کژدم از کرفس آمد پدید
۲۲تو بدان نور نجس غره مباش
چون نهای خورشید جز ذره مباش
۲۳نه ز تاریکی ره نومید شو
نه ز نورش هم بر خورشید شو
۲۴تا تو در پندار خویشی ای عزیز
خواندن و راندن نه ارزد یک پشیز
۲۵چون برون آیی ز پندار وجود
بر تو گردد دور پرگار وجود
۲۶ور ترا پندار هستی هست هیچ
نبودت از نیستی در دست هیچ
۲۷ذرهای گر طعم هستی باشدت
کافری و بت پرستی با شدت
۲۸گر پدید آیی به هستی یک نفس
تیر باران آیدت از پیش و پس
۲۹تا تو هستی، رنج جان را تن بنه
صد قفا را هر زمان گردن بنه
۳۰گر تو آیی خود به هستی آشکار
صد قفات از پی در آرد روزگار
۳۱