شیخ بوبکر نشابوری به راه
با مریدان شد برون از خانقاه
۱شیخ بر خر بود بیاصحابنا
کرد ناگه خر مگر بادی رها
۲شیخ را زان باد حالت شد پدید
نعرهای زد، جامه بر هم میدرید
۳هم مریدان هم کسی کان دید ازو
هیچ کس فی الجمله نپسندید ازو
۴بعد از آن کرد آن یکی از وی سؤال
کاخر اینجا در که کردای شیخ حال
۵گفت چندانی که میکردم نگاه
بود از اصحاب من بگرفته راه
۶بود هم از پیش و هم از پس مرید
گفتم الحق کم نیم از بایزید
۷هم چنین که امروز خویش آراسته
با مریدانم ز جان برخاسته
۸بیشکی فردا خوشی در عز و ناز
درروم در دشت محشر سرفراز
۹گفت چون این فکر کردم، از قضا
کرد خر این جایگه بادی رها
۱۰یعنی آن کو میزند این شیوه لاف
خر جوابش میدهد، چند از گزاف
۱۱زین سبب چون آتشم در جان فتاد
جای حالم بود و حالم زان فتاد
۱۲تا تو در عجب و غروری ماندهای
از حقیقت دور دوری ماندهای
۱۳عجب بر هم زن، غرورت رابسوز
حاضر از نفسی، حضورت را بسوز
۱۴ای بگشته هر دم از لونی دگر
در بن هر موی فرعونی دگر
۱۵تا ز تو یک ذره باقی ماندست
صد نشان از تو نفاقی ماندست
۱۶از منی گر ایمنی باشد ترا
با دو عالم دشمنی باشد ترا
۱۷گر تو روزی در فنای تن شوی
گر همه شب در شبی روشن شوی
۱۸من مگو ای از منی در صد بلا
تا به ابلیسی نگردی مبتلا
۱۹