به خیال زنده بودن هوس بقا ندارد
چو حباب جرم مینا سر ما هوا ندارد
۱سحر چهگلستانیمکه به حکم بینشانی
گل رنگ، راه بویی به دماغ ما ندارد
۲به رموز خلوت دل، من و محرمی چه حرف است
که نفس به آن تقرب پس پرده جا ندارد
۳دل مرده غافل افتد ز مآل کار هستی
سر زندهای ندارد که غم فنا ندارد
۴ز ترانههای ابرام خجل است فطرت، اما
چه کند زبان سایل که غرض حیا ندارد
۵بم و زپر ساز هذیان تو به خواب مخمل افکن
که دماغ این نواها نی بوریا ندارد
۶ره غیرت محبت نکشد حمار طاقت
که چو شمع سربسرپاست طلبیکه پا ندارد
۷به بهانهٔ من و ما ز ره خیال برخیز
که غبار وهم هستی چه نفس عصا ندارد
۸گل شمعهای خاموش به خیال میکند دود
هوس فسرده داغ جگرآزما ندارد
۹اگر از سبب توان یافت اثر حضور دولت
همهکس پر هما را بهکله چرا ندارد
۱۰نفس از غبار هستی به نظر چه وانماید
چون حباب پیکری راکه ته قبا ندارد
۱۱به فنا چو عهد بستی ز جفای چرخ رستی
که شکست دانه تا حشر غم آسیا ندارد
۱۲دل و دیده سیرگاهش سر و تن غبار راهش
صف ناز کج کلاهش تک و پو کجا ندارد
۱۳به هوای پایبوسش من ناامید بیدل
چقدر به خون نغلتم که جبین حنا ندارد
۱۴