اگر تعین عنقا هوس پیام نباشد
نشان خود به جهانی برم که نام نباشد
۱چه لازم ست به دوشم غم آدا فکند کس
حق بقا دونفس خجلت است و وام نباشد
۲حیا ز ننگ خموشی کدام نغمه کند سر
به صد فسانه زنم گر سخن تمام نباشد
۳دو دم به وضع تجدد خیال میگذرانم
خوشم به نشئه که جمعیت دوام نباشد
۴حجابجوهر دل نیستجزکدورتهستی
چراغ آینه روشن به وقت شام نباشد
۵دل است باعت هستی، کجاست نشئه چه مستی
دماغِ باده که دارد دمیکه جام نباشد
۶هوس تپد به چه راحت، نفس دمد ز چه وحشت
در آن مقامکه صیاد و صید و دام نباشد
۷کسی ندید ز هستی به غیر دردسر اینجا
شراب این خم وهم ازکجاکه خام نباشد
۸چه ممکن است که آغوش حرصها بهم آید
درتن جسراحث خمیازه التیام نباشد
۹دل از شکایت افلاس به که جمع نمایی
زبان به کام تو بس گر جهان به کام نباشد
۱۰جدا ز انجمن نیستی به هرجه رسیدم
نیافتمکه می ساغرش حرام نباشد
۱۱کدام عمر و چه فرصتکه دل دهی به تماشا
به پای اشک نگه میدود خرام نباشد
۱۲نهگوشهایست معین نه منزلیست مبرهن
کسی کجا رود از عالمی که نام نباشد
۱۳به اوج عشق چه نسبت تلاش بال هوس را
وداع وهم من و ما هوای بام نباشد
۱۴خروش درد شنو مدعای عشق همین بس
در الله الله ما جای حرف لام نباشد
۱۵اگر ز ملک عدم تا وجود فهم گماری
بجزکلام تو بیدل دگرکلام نباشد
۱۶