هرچند خودنمایی تخت و حشم نباشد
در عرض بیحیایی آیینه کم نباشد
۱پیش از خیال هستی باید در عدم زد
این دستگاه خجلتکاو یک دو دم نباشد
۲موضوع کسوت جود دامنفشانیی هست
در بند آستینها دست کرم نباشد
۳از خوان این بزرگان دستی بشوی و بگذر
کانجا ز خوردنیها غیر از قسم نباشد
۴حیف است ننگ افلاس دامان مردگیرد
تا ناخنیست در دست کس بیدرم نباشد
۵غفلت هزار رنگ است در کارگاه اجسام
چون چشم خواب پا را مژگان بهم نباشد
۶بیانتظار نتوان از وصل کام دل برد
شادی چه قدر دارد جاییکه غم نباشد
۷روزیدو، اینتب و تابباید غنمیت انگاشت
ای راحت انتظاران، هستی، عدم نباشد
۸دل داغ سرنوشت است از انفعال تقدیر
تا سرنگون نگردد خط در قلم نباشد
۹در عرصهای که بالد گرد ضعیفی ما
مژگان بلندکردن کم از علم نباشد
۱۰از ما سراغ ما کن، وهم دویی رها کن
جاییکه ما نباشیم آیینه هم نباشد
۱۱هر دم زدن در اینجا صدکفر و دین مهیاست
دل معبد تماشاست، دیر و حرم نباشد
۱۲از شاخ بید گیرید معیار بیبریها
کاین بار برندارد دوشی که خم نباشد
۱۳عمریست گوهر ما رفتهست از کف ما
این آبله ببینید زیر قدم نباشد
۱۴وحشتکمین نشستهست گرد هزار مجنون
مگذار پا به خاکم تا دیده نم نباشد
۱۵چو عمر رفته بیدل پر بینشان سراغم
جز دست سوده ما را نقش قدم نباشد
۱۶