تا مشرب محبت ننگ وفا نباشد
باید میان یاران ما و شما نباشد
۱بر ما خطا گرفتن از کیش شرم دور است
کس عببکس نبیند تا بیحیا نباشد
۲با هرکه هرچه گویی سنجیده بایدت گفت
تا کفهٔ وقارت پا در هوا نباشد
۳ابرام بینیازان ذلتکش غرض نیست
گر در طلب بمیرد همت گدا نباشد
۴از سفله آنچه زاید تعظیم را نشاید
نقشی که جوشد از پا جز زیر پا نباشد
۵در پایت آنچه ریزد تا حشر برنخیزد
خون وفاسرشتان رنگ حنا نباشد
۶شمع بساط ما را مفت نفسشماری ست
این یک دو دمتعلق آتش چرا نباشد
۷حرف زبان تحقیق بینشئهٔ اثر نیست
در کیش راستیها تیر خطا نباشد
۸چون موی چینی اینجا اظهار سرمه رنگست
انگشت زینهاریم ما را صدا نباشد
۹خو دارد آن ستمگر با شیوهٔ تغافل
بیگانهاش مفهمید گو آشنا نباشد
۱۰بیرون این بیابان پر می زند غباری
ای محرمان ببینید امید ما نباشد
۱۱شیرینی آنقدر نیست در خواب مخمل ناز
مژگان بهم نچسبد تا بوریا نباشد
۱۲فطرت نمیپسندد منظور جاه بودن
تا استخوان به مغز است باب هما نباشد
۱۳در مجلسی که عزت موقوف خودفروشیست
دیگر کسی چه باشد گر میرزا نباشد
۱۴در صحبتی که پیران باشند بیتکلف
هرچند خنده باشد دنداننما نباشد
۱۵جز عجز راست ناید از عاریتسرشتان
دوشی که زیر بار است خم تا کجا نباشد
۱۶گرد دماغ همت سرکوب هر بناییست
قصر فلک بلند است گر پشت پا نباشد
۱۷در محفلی که احباب چون و چرا فروشند
مگشا زبان که شاید آنجا حیا نباشد
۱۸بیدل همان نفسوار ما را به حکم تسلیم
باید زدن در دل هر چند جا نباشد
۱۹