راحت نصیب ایجاد زنگ و حبش نباشد
در مردمک سیاهی نور است غش نباشد
۱یاران به شرم کوشید کان رمز آشنایی
بیپرده نیست ممکن بیگانهوش نباشد
۲تا از نفس غباریست باید زبان کشیدن
در وادی محبت جز العطش نباشد
۳بر خوان عشق نتوان شد محرم حلاوت
تا انگبین شمعت انگشت چش نباشد
۴بر تختهٔ من و ما خال زیاد وهمیم
بازبچه عدم را این پنج و شش نباشد
۵خواهی به دیر کن ساز خواهی به کعبه پرداز
هنگامهٔ نفسها بیکشمکش نباشد
۶از شیشهٔ تعین ایمن نمیتوان زیست
در طبع ما گدازیست هر چند غش نباشد
۷از ضعف بییها بر خاک سجده بردیم
بید آبرو نریزد گر مرتعش نباشد
۸حیف است دست منعم در آستین شود خشک
این نان نمک ندارد تا پنجهکش نباشد
۹زاهد ز عیش رندان پر غافل است بیدل
فردوس در همینجاست گر ریش و فش نباشد
۱۰