هرچند دل از وصل قدحنوش نباشد
رحمی که زیاد تو فراموش نباشد
۱حرفی که بود بیاثر ساز دعایت
یارب به زبان ناید و در گوش نباشد
۲جاییکه بهگردش زند انداز نگاهت
چندان که نظرکار کند هوش نباشد
۳آنجا که ادب قابل دیدارپرستیست
واکردن مژگان کم از آغوش نباشد
۴در دیر محبت که ادب آینهدارست
خاموش به آن شعله که خاموش نباشد
۵گویند به صحرای قیامت سحری هست
یارب که جز آن صبح بناگوش نباشد
۶خلقیست خجالتکش مخموری و مستی
این خمکده را غیر عرق جوش نباشد
۷سر تا قدم وضع حباب است خمیدن
حمال نفس جز به چنین دوش نباشد
۸بیدل چه خیال است کمال تو نهفتن
آیینهٔ خورشید نمد پوش نباشد
۹