چشمی که بر آن جلوه نظر داشته باشد
یارب به چه جرات مژه برداشته باشد
۱هر دلکه ز زخم تو اثر داشته باشد
صد صبحگل فیض به بر داشته باشد
۲عمریست دکان نفس سوختهگرم است
ازآه من آیینه خبر داشته باشد
۳با پرتو خورشید کرم سهل حسابیست
گر شبنم ما دامن تر داشته باشد
۴دل توشهکش وهم حبابست درین بحر
امید که آهی به جگر داشته باشد
۵جا بر سر دوش استکسی راکه درین بزم
با ما چو سبو دست به سر داشته باشد
۶ازتیغ نگاهت دل آیینه دو نیم است
هرچند ز فولاد سپر داشته باشد
۷ما را به ادبگاه حضورت چه پیام است
قاصد مگر از خویش خبر داشته باشد
۸از وحشت ما بر دل کس نیست غباری
یک ذره تپیدن چقدر داشته باشد
۹ای بیخبر از عشق مجو ساز سلامت
جز سوختن آتش چه هنر داشته باشد
۱۰ناکام فسردیم چو خون در رگ یاقوت
رنگی ندمیدیمکه پر داشته باشد
۱۱بیدل خلف سلسلهٔ عبرت امکان
جز مرگ چه از ارث پدر داشته باشد
۱۲