هر کس به رهت چشم تری داشته باشد
در قطره محیط گهری داشته باشد
۱با ناله چرا این همه از پای درآید
گر کوه ز تمکین کمری داشته باشد
۲از فخر کند جزو تن خویش چو نرگس
نادیده اگر سیم و زری داشته باشد
۳چون برگ گل آیینهٔ آغوش بهار است
چشمی که به پایت نظری داشته باشد
۴گر جیب دل از حسرت نامت نزند چاک
دانم که نگین هم جگری داشته باشد
۵آسودگی و هوشپرستی چه خیال است
این نشئه ز خود بیخبری داشته باشد
۶ما خود نرسیدیم ز هستی به مثالی
این آینه شاید دگری داشته باشد
۷جز برق در این مزرعه کس نیست که امروز
بر مشت خس ما نظری داشته باشد
۸افسانه تسلینفس عبرت ما نیست
این پنبه مگر گوش کری داشته باشد
۹زین فیض که عام است لب مطرب ما را
خاکستر نی هم شکری داشته باشد
۱۰عالم همه گر یکدل بیمار برآید
مشکل که ز من خستهتری داشته باشد
۱۱چشمیست که باید به رخ هر دو جهان بست
گر رفتن از این خانه دری داشته باشد
۱۲بیدل چو نفس چاره ندارد ز تپیدن
آن کس که ز هستی اثری داشته باشد
۱۳