وضع فلک آنجا که به یک حال نباشد
رنگ من و تو چند سبکبال نباشد
۱تا وانگری رفتهای از دیدهٔ احباب
آب آن همه زندانی غربال نباشد
۲گردن نفرازی که در این مزرع عبرت
چون دانه سری نیست که پامال نباشد
۳دل را نفریبی به فسونهای تعین
آرایش این آینه تمثال نباشد
۴عیبی بتر از لاف کمالات ندیدیم
شرمی که لبت تشنهٔ تبخال نباشد
۵از شکر محبت دل ما بیخبر افتاد
در قحط وفا جرم مه و سال نباشد
۶امروز گر انصاف دهد داد طبایع
کس منتظر مهدی و دجال نباشد
۷ای آینه هر سو گذری مفت تماشاست
امید که آهیت به دنبال نباشد
۸دامان کری گیر و نوای همه بشنو
تا پیش تو صاحب غرضی لال نباشد
۹خفت مکش از خلق و به اظهار غناکوش
هرچند به دست تو زر و مال نباشد
۱۰در هرکف خاکی که فتادیم، فتادیم
پهلوی ادب قرعهٔ رمال نباشد
۱۱تر میکند اندیشهٔ خشکی مژهام را
مغز قلم نرگس من نال نباشد
۱۲آزادگی و سیرگریبان چه خیال است
بیدل سر پرواز ته بال نباشد
۱۳