به هرجا باغبان در یاد مستان تاک بنشاند
بگو تا بهر زاهد یک دو تا مسواک بنشاند
۱به گلشن فکر راحت غنچه را غمناک بنشاند
گهر را ضبط خود در عقدهٔ امساک بنشاند
۲به رفع تلخی ایام باید خون دل خوردن
مگر صهبا خمار وهم این تریاک بنشاند
۳صبا گر مرهم شبنم نهد بر روی زخم گل
ز خار منتش عمری گریبان چاک بنشاند
۴در این گلشن نهال ناله دارد نوبر داغی
گل ساغر تواند چید هرکس تاک بنشاند
۵خیال طرهٔ حور است زاهد را اگر بر سر
ز بهر زلف حوران شانه از مسواک بنشاند
۶دمی چون صبح میخواهم قفس بر دوش پروازی
چو گل تا کی سپهرم در دل صد چاک بنشاند
۷چو عشق آمد، خیال غیر، رخت از سینه میبندد
شکوه برق گرد یک جهان خاشاک بنشاند
۸شکار زخمیام، بیتابیام دارد تماشایی
مبادا جوش خونم الفت فتراک بنشاند
۹اگر چرخت نوازش کرد، از مکرش مباش ایمن
کمان چون تیر را در بر کشد بر خاک بنشاند
۱۰نصیب دانه نبود ز آسیا غیر از پریشانی
غبار خاطرم کی گردش افلاک بنشاند؟!
۱۱اگر از موج گوهر میتوان زد آب بر آتش
عرق هم گرمی آن روی آتشناک بنشاند
۱۲به ساز عافیت چون شعله تدبیری نمییابم
ز خود برخاستن شاید غبارم پاک بنشاند
۱۳چو گل پر میزنم در رنگ و از خود برنمیآیم
مرا این آرزو تا کی گریبان چاک بنشاند
۱۴به رنگ قطره با هر موج دارم نقد ایثاری
مبادا گوهرم در عقدهٔ امساک بنشاند
۱۵تحیر گر نپردازد به ضبط گریهٔ عاشق
غبار عالمی از دیدهٔ نمناک بنشاند
۱۶طرب خواهی، نفس در یاد مژگانش به دل بشکن
تواند جام می برداشت هرکس تاک بنشاند
۱۷صفای بادهٔ تحقیق اگر صیقل زند ساغر
برون چون زنگت از آیینهٔ ادراک بنشاند
۱۸به شوخی مشکل است از طینتم رفع هوس بیدل
مگر آب از حیا گشتن غبار خاک بنشاند
۱۹