هرجا صلای محرمی راز دادهاند
آهستهتر ز بوی گل آواز دادهاند
۱سرها به تیغ داد زبان لیک چاره نیست
بر شمع ما همین لب غماز دادهاند
۲زان یک نوای کن که جنون کرده در ازل
چندین هزار نغمه به هر ساز دادهاند
۳مژگان به کارخانهٔ حیرت گشودهایم
در دست ما کلید در باز دادهاند
۴مرغان این چمن همه چون شبنم سحر
گر بیضه دادهاند به پرواز دادهاند
۵از نقد و جنس عالم نیرنگ چون نفس
تا واشمردهاند همان باز دادهاند
۶سازیست زندگیکه خموشی نوای اوست
پیش از شنیدنت به دل آواز دادهاند
۷بر فرصتیکه نیست مکش حسرت ای شرار
انجام کارها به یک آغاز دادهاند
۸خواهی به شک نظر کن و خواهی یقین شناس
آیینهٔ خیال تو پرداز دادهاند
۹ای شمع ناز کن تو به سامان عشرتت
رنگ بهار خرمن گل باز دادهاند
۱۰بیدل تو هم بناز دو روزی که عمرهاست
اوهام داد آینهٔ ناز دادهاند
۱۱