این حرصها که دامن صد فن شکستهاند
عرض کلاه داده و گردن شکستهاند
۱دارد شراب غفلت ابنای روزگار
بد مستیی که ساغر مردن شکستهاند
۲بیتابی از غبار نفس کم نمیشود
مبنای دل به روی تپیدن شکستهاند
۳در زلف یار هیچ دلآزردگی نداشت
این دانهها ز دوری خرمن شکستهاند
۴یارب شکست من به چه افسون شود درست
دارم دلی که پیشتر از من شکستهاند
۵در عالمی که سنگ شررخیز وحشت است
گرد مرا چو آب در آهن شکستهاند
۶هرگل که دیدم آبلهٔ خون چکیده بود
یا رب چه خار در دل گلشن شکستهاند
۷صد برق درکمین نفس موج میزند
مردم نظر به شعلهٔ ایمن شکستهاند
۸پرواز من چو موج گهر در دل است و بس
بالیکه داشتم به تپیدن شکستهاند
۹هر ذرهام به رنگ دگر میدهد نشان
جوش بهارم آینهٔ من شکستهاند
۱۰امروز نفی هم گل اقبال دوستیست
یاران ز رنگ ما صف دشمن شکستهاند
۱۱ما عاجزان ز کوی تو دیگر کجا رویم
در پای رشتهها سر سوزن شکستهاند
۱۲سنگی ز ننگ عجز به مینای ما نخورد
ما را همان به درد شکستن شکستهاند
۱۳یک گل در این بهار اقامت سراغ نیست
بیدل ز رنگ خود همه دامن شکستهاند
۱۴